145 چو بشنيد از او مازيار اين سخن * برون آمد از خيمه بىخويشتن
ورا قارن پيلتن بند كرد * پى مهترى قطع پيوند كرد
ز اسب اندرآمد دو دستش ببست * چو پيلى دگربار بر زين نشست
به گردن درش كرد پيچان رسن * كشانش بياورد نزد حسن
چو بنمود قارن چنان دست برد * مقامش بدان نامبرده سپرد
150 به دانش حسن گرد ، چون شمع كرد * همه مالهاى ورا جمع كرد
مهندس ندانست آن را شمار * زمين سربهسر چارپا بود و بار
فرستاد حالى رسولى حسن * به نزديك عبد اللّه خوشسخن
از آن فتح و نصرت به دو مژده داد * ز كردار او نامور گشت شاد
روان كرد مردى به بغداد زود * به دل در از آن شادمانى فزود
155 خليفه بدان فتح سر بركشيد * فرستاده ، زاو درّ و گوهر كشيد
خليفه فرستاد پيغام باز * به نزديك عبد اللّه سرفراز
كه آن حال با مصعب تندرست * بكن نسخهاى نغز و زى من فرست
حسن را خبر كرد از اين حال مير * كه هان ، حال دشوار آسان مگير
مكن محضرى روشن اى دينپناه * تو بين اندرآن نامه بىمر گواه
160 همه مال را نسخهاى كن روان * نهفته مگردان ز پير و جوان
در آن كار بشتاب و تعجيل كن * همه خواسته زود تفصيل كن
حسن در زمان دفتر آورد پيش * دبيران نشستند برجاى خويش
نبشتند آن چيزها را تمام * ز خود و ز جوشن ز گرز و حسام
همه جامهها را شمردند نيز * به هركس ز نسخه سپردند چيز
165 ز دينار و درهم هزاران هزار * نه يك بار افزون ز شصت و دو بار
درم بود نهصد هزار دگر * فزون بد بر آن پنج بار دگر
جواهر براز هشت خروار بود * يواقيت و لعل گرانبار بود
ز ديباى چينى و رومى حرير * ز تاج و كمرهاى نغز و خطير
ببردند پنجاه خروار بيش * نهاده بر آن هر يكى مهر خويش
170 يكى جقه گوهر پر از آب و رنگ * كه آن را ندانست كس وزن و سنگ
چو اين جمله بستند و كردند بار * حسن گفت با بدكنش مازيار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 602
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٠٢