به يك جا رسيد آن دو لشكر ز راه * دو مهتر به پيش اندرون كينهخواه 120
خبردار شد مازيار نژند * سپه كرد آن كافر مستمند
به مكر و فسون دل پراكنده كرد * [ همه جا ] به گرد سپه كنده كرد
ابو صالحش بود مير بزرگ * ز گرگان بدى اصل آن پير گرگ
ميان بست بدرگ پى تاختن * بزد ناگهان بر سپاه حسن
حسن گشت در جنگ تند و درشت * ابو صالح بدنشان را بكشت 125
ز بيم سر گرز و شمشير تيز * بشد لشكر بدنشان در گريز
برادر بد او را يكى پيلتن * كه بد نام او قارن رزمزن
بيامد به كين برادر چو باد * بدان تا كند با سران رزم ياد
سپاهى قوى ، خيلى انبوه ديد * كمر بستهشان هم سر كوه ديد
بدانست كان مازيار پليد * نيابد در كام دل را كليد 130
روان شد به نزد حسن ، صلح كرد * بگرديد از راه جنگ « 1 » و نبرد
خبر داشت از گردش روزگار * بدانست فعل بد مازيار
كه زود اندر آيد ز بالا به زير * بماند به ناكام در كام شير
ز فعل بد خويش سيلى خورد * زمانه سرش را همى بسپرد
حسن را چنين گفت مرد گزين * چو مىكرد بر مركب صلح زين 135
كه برگردم از نزد تو نامدار * به افسون خرامم بر مازيار
به نيرنگ و رنگش به دام آورد * ورا نزد تو شادكام آورد
چو در قيد تو بىقرار آرمش * به تو اى سرافراز بسپارمش
دهى جان آن بدگمان را به من * كنى شاد خلق جهان را به من
چو گرديد آن صلح و آن عهد پست * بشد قارن شير ، چون پيل مست 140
بيامد بر بدگهر مازيار * به دو گفت كاى عم والاتبار
بيا تا گريزيم كآمد سپاه * مبادا كه بر ما بگيرند راه
از آن پيش كآيد به ما بر گزند * بتازيم هر دو از اينجا نژند
مگر جان از اين ورطه بيرون بريم * به شكل كبوتر به گردون پريم
هامش
( 1 ) سنگ