به تيغ حسد خويشتن را بكشت * وزآنجاى شد روزگارش درشت
به گفتار افشين با هوشيار * برآشفت با مير خود مازيار
در آن بوم بنياد عصيان نهاد * وز آن بار اندوه بر جان نهاد 70
دمش داد افشين و آندم بخورد * برآمد چو باد و فروشد چو گرد
فرستادن مال بگرفت باز * سوى رى ببردند سيم از فراز
از آن كار آگاه شد شهريار * فرستاد پيكى بر مازيار
كه آغازكردى به گرگان سگى * گمان برده بودم كه تو زيركى
اگر زندگانيت بايد بهكار * مبر از پى مال خود روزگار 75
نهاى زيرك اى جاهل بدنشان * كشيدى سر از حكم گردنكشان
تو زر خراجى كه دارى درست * روانتر به فرزند طاهر فرست
تپانچه مزن با درفش و تبر * كز اينجا شوى ناگهان پىسپر
سر از چنبر امر بيرون مكش * تن خسته در خاك و در خون مكش
مپز بيشتر زاين هوسهاى خام * پى دانه خود را ميفكن به دام 80
چو نامه بر گبر ماحون ( ؟ ) رسيد * دل و ديدهء خويش در خون كشيد
فرستاد نزد خليفه جواب * كزاينپس نپوشم به گل آفتاب
خراج خراسان و اين مال نيز * نخواهم فرستاد بهر « 1 » تو نيز
تو را بر من و مال من دست نيست * تو گويى به هرجا كه اين هست نيست
به غربيل ازاينپس مپيماى آب * ازاينپس نبينى جوى زر به خواب 85
دگر مال گرگان نبينى به چشم * چو عناب رخ را مگردان ز خشم
سپه جمع كرد آن پسنديده مرد * ز مازندران خيل در پيش كرد
به قتل و به غارت چو بگشاد دست * ره كام بر نامداران ببست
ز دهقان طلب كرد مرد از لجاج * به زور و ستم هفت ساله خراج
كسى را كه آن زر نبد بند كرد * دل خود بدان كار خرسند كرد 90
به جوى اندرون آبها گشت شور * همه ملك بستد ز مردم به زور
ز بيچارگان بستد آن بدنژاد * به اقطاع يكسر به لشكر بداد
هامش
( 1 ) بر