خراج گذشته برِ او فرست * به زر مرد را زور و نيرو فرست
ز امر و ز فرمان ما سر متاب * دل خويش زآن نامور برمتاب
45 فرستاد نزديك مير آن پليد * كه اين قفل را گم شد اكنون كليد
من اين مال ندهم به نواب تو * نيفزايم اندر جهان آب تو
مرا با نشابور و زر كار نيست * كسان مرا نزد او بار نيست
ستم مىكند با من اين بدسگال * دل شير دارد درون شگال
من اين مال نزدت فرستم يقين * تويى حاكم ملك روى زمين
50 به هركس كه خواهى بده مال خويش * بگفتم به تو جمله احوال خويش
به قول بنفرين رضا داد مير * بر آن برنهادند ، آمد دبير
كه آن مال را مردم نيكپى * بيارند از حد گرگان به رى
ز رى باز سوى خراسان برند * به شهر نشابور آسان برند
برآمد بر اين مدتى روزگار * كه از رى سوى بلخ بردند بار
55 چو شد كار افشين كاو [ و ] س راست * ورا گشت از مصر تا روس راست
خليفه ورا بركشيد از ميان * چو شمشير وز آن شد چو شير ژيان
طمع در خراسان و اهواز كرد * درِ « 1 » آز در جان او باز كرد
فزونى همى جست ليكن نيافت * دمى جان در آن كار [ مشكل بتافت ]
فزونى مجوى اى دل ارجمند * به داده قناعت كن و شو بلند
60 كه بسيار خور كى زيد در جهان * مثل گشت اين رمز نزدت نهان
ز فرزند طاهر به ليل و نهار * به دل كينهور گشت آن نامدار
نبشتى بر مازيار لعين * نهفته سخنهاى بىآفرين
كه با پور طاهر مشو بيش راست * تو را از وى انديشه در دل چراست
از اينپس به فرمان او دم مزن * مراد ورا چشم برهم مزن
65 ز من هرچه مىگويمت ياد گير * سخنهاى آن بدگمان بادگير
هر آن كار كاو . . . كند پيش مير * من اينجا كنم راست مانند تير
حسد برد افشين بدان پيشبين * فرو برد او را ز ناگه زمين
هامش
( 1 ) زرى