سواران مهلب دو ره يك هزار * همه گرد و چالاك و مردانكار 325
هزار دگر گرد اجمر به جنگ * برفتند ، مانند غرّان پلنگ
زدند و گرفتند و بستند و خست * به گرز و سنان و به پا و به دست
چو اجمر درآمد به شمشير تيز * بشد مهلب صفره اندر گريز
بفرمود مصعب كه يكسر سپاه * بكردند حمله چو سيلى سياه
سوى ميمنه رفت عباد شاد * چو آتش به تيزى به تندى چو باد 330
چو مهلب چنان ديد گرديد باز * سوى ميسره رفت آن سرفراز
به جاى دگر مصعب نامدار * همىكرد چون شير شرزه شكار
وز آن روى اجمر چو درياى موج * درآمد سپه گرد او فوجفوج
به هرجا كه نيزه درانداختى * ز دشمن زمين بازپرداختى
از آن نامبردار يزدانپرست * درآمد به مردان مصعب شكست 335
بيفكند چندان در [ آورد ] گاه * كه گل شد ز خون سران خاك راه
بر او آفرين خوان ز گردون ملك * همىگشت در خون گردان فلك
ز تأثير كيوان و چرخ اثير * بيامد ز ناگه يكى چوبه تير
به پيشانى اجمر اندر نشست * بيفتاد رمح درازش ز دست
بشد بازپس تير بيرون كشيد * رخش گشت مانندهء شنبليد 340
به مغز اندرون بود پيكان نهفت * بدان نامداران مردانه گفت
كه من مردم از زخم اين تير سخت * بخواهم بهسوى عدم برد رخت
تو اى پور كامل سرافراز باش * دراين رزم با نصرت انباز باش
بگفت اين و آب روانش برفت * ازاين آشيان مرغ جانش برفت
دليرى بشد رأيتش برگرفت * سوى رزم شد كوشش از سر گرفت 345
چنين گفت با نامداران دين * كه صبر است درمان به ميدان كين
هر آن كاو كند در صف رزم صبر * گريزان شود از نهيبش هزبر
سرافراز عبد اللّه تيزتاز * همىداشت در جنگ رمح دراز
بيفكند از دشمنان شصت مرد * ز نيزه به گرز « 1 » گران دست كرد
هامش
( 1 ) بگذر