نگونش در آن چاه بگذاشتند * به خشت و به خاكش بينباشتند
پس از وى عجيف سرافراز را * ببردند و ده مرد دمساز را
نشاندند در زير ديوار گل * بهبر در ، تپان گشته از بيم دل
فكندند ديوار بر نامدار * به زير اندرون ماند و شد خاكسار 155
در آن زير ديوار دل پر ز درد * به زارى بمرد آن سرافراز مرد
غلامى كه از خيل اشناس بود * بدانديش و بدفعل و نسناس بود
ورا كرد در خانهاى تنگ پست * درش را بدان بدگمان تنگ بست
نبد باد را اندرآن خانه راه * به روز و به شب تنگ و تيره چو چاه
به يك هفته بودش به رنج و به درد * ببردى دو نان پيش آن شيرمرد 160
به روزن ز بام اندر انداختى * از آن نان دلاور خورش ساختى
يكى روز ترك اندر آنجا نهفت * چو فرزانه را ديد ناليده گفت
كه اى پور يك خنجر آور برم * مگر صحن ديوار از آن بسپرم
به سوراخ از اين خانه بيرون روم * از آن به كه در خاك و در خون روم
پسر دشنهاى در زمان تيز كرد * چو آمد به دست پدر خيز كرد 165
ز غصه بر آن دشنه . . . * برست از چنان روزگار درشت
دگر احمد بو الخليل جوان * كه بد رفته نزديك مهتر نهان « 1 »
ورا داده زنهار فرخنده شاه * ورا نيز افكند ناگه به چاه
در آن چاه ژرف آب گنديده بود * در او غرق شد مرد رزمآزمود
وز آن هر يكى را به نوعى بكشت * مكن بر رخ شاه فرخنده پشت 170
به دل مهربان باش با شاه خويش * مكن تيره اى بدگمان ماه خويش
از آن زيردستان گروها گروه * بكشتند و افكند بر ، همچو كوه
به دردم از اين هفت سياره من * كز ايشان چنين گشتم آواره من
چه گويم از اين آسمان كبود * كه اكنون چه چيز است و اول چه بود
شفق خون خلق است كز تيغ مهر * همىريزد اندر كنار سپهر 175
بدين پايه خون ريختن خوگر است * بدين فتنه انگيختن خوگر است
هامش
( 1 ) توان