شنيدم كه مأمون يكى پور داشت * كز او ديدهء مردمى نور داشت
پس از باب نزديك عم شد به درد * بر آن نامبردار بيعت بكرد
مخالف « 1 » شدن عباس بن مأمون بر عم خويش معتصم
نكو داشتى شاه او را عظيم * نبودى دريغش از او زر و سيم
ز ميران آن پادشاه لطيف * يكى نامور بود نامش عجيف
يقين عنبسه بود بابش به نام * به گفتن شود اين حكايت تمام
يكى شهر بد ز بطره بس بزرگ * خرابى پذيرفته از چنگ گرگ
ورا معتصم داد آباد كرد * به آباديش خلق را شاد كرد 5
عجيف اندرآن شهر معمار بود * سرافراز دين بر سر كار بود
به دو ناظرى كرده بد شهريار * برنجيد از آن مرد والاتبار
چرا ، گفت بر مير افشين به درد * چو بر من بر او هم زمانى مگرد « 2 »
ببرد او بسى سروران را ز راه * دل جمله بد كرد بر پادشاه
گروهى ز ميران در كارزار * دلآزرده بودند بر شهريار 10
يكى زآن عجيف سرافراز بود * كز او چنگ اقبال را ساز بود
دوم عمر فرغانى پرهنر * كه بودى به رزم اندرآن شهر بر
دليران آن مير لشكرپناه * ز عصيان نهادند بر سر كلاه
شبى پيش عباس رفتند مست * گرفتند دست دلاور به دست
بگفتند كاين ملك ميراث توست * چرا نيستى اندراين كار چست 15
نمىجويى اى مير ميراث خويش * ز پس ماند [ ها ] ى و نرفتى ز پيش
تو را مىرسد پايهء سرورى * تويى در جهان مايهء مهترى
چرا مىنجويى مقام پدر « 3 » * چرا مىنيايى ز خانه بدر « 4 »
چنان داد عباس مهتر جواب * كه او را وصيت چنين كرد باب
بزرگى بدان كارديده سپرد * ز من نام ، آن نامبرده نبرد 20
هامش
( 1 ) مخالفت
( 2 ) زمامى نكرد
( 3 ) به درد
( 4 ) به درد