بدانديش نهصد زن پاك داشت * به سر بر ز دست فلك خاك داشت
235 ز هر جايگه غارت آورده بود * به خون خوردن خلق خو كرده بود
زنان ورا شاه آزاد كرد * به دانش سراى دل آباد كرد
به هر چاكرى داد از آن دخترى * كه مىبود رخشانتر از اخترى
از آن ملحدان هركه آمد به راه * بر ايشان به بگشود فرزانه راه
تنى كاو نگرديد از راه باز * سرش را ببريد گردنفراز
240 زمين را از آن ملحدان كرد پاك * فرو برد فرق سران را به خاك
برآورد نام نكو در جهان * از او گشت كفر و ضلالت نهان
از آن مشركان گشت خالى زمين * چو بگشاد بر بدسگالان كمين
ز افشين خليفه چنان شاد شد * كه در باغ شادى چو شمشاد شد
به دست خودش تاج بر سر نهاد * ورا بر سر از لعل افسر نهاد
245 كشان كرد بر آسمان دامنش * يكى طوق زر كرد در گردنش
ز ياقوت در ساعدش [ ياره ] كرد * به گردش ز مهر و وفا باره كرد
ز زر كرد خلخال در پاى او * بر از چرخ گردنده شد جاى او
مرصع كمر دادش آن روز هفت * ز نزديك آن شاه پيروز رفت
به دو هفت خلعت به يك روز داد * شد از كار آن شاه پيروز شاد
250 به دو داد هفت اسب تازىنژاد * به رگ همچو آتش ، به تك همچو باد
ببخشيد آن روز هفتش غلام * كنيزك ورا داد هفت آن همام
درم داد او را هزاران هزار * يكى بار در ساعتى هفت بار
به استر فرستاد زر بر درش * ز گردون برون برد مهر سرش
خليفه بياراست يك روز بزم * چو فارغ شد از كار پيكار [ و ] رزم
255 درم داد گردنكشان را بسى * كرم كرد آن روز با هركسى
بسى زر به سهل بن سنباط داد * دل نامداران دين كرد شاد
به جعفر شنيدم كه دينار داد * بغا را جواهر به خروار داد
بدان غازيان داد بسيار چيز * همان پور او را درم داد نيز
در آن لشكر آن روز يك تن نماند * كه منشور انعام شه برنخواند
260 نگونبخت سى سال بر دار بود * دو پا بر زبر سر نگونسار بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 586
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٨٦