بگفتند با او كه اى نامدار * تو زاين كار انديشه در دل مدار
وصيت نباشد بر خسروى * تو بايد كزاين چيزها بشنوى
به جايى كه باشد پسر برقرار * برادر ندارد به ميراث كار
بگيريم بيعت ز لشكر تمام * براى تو اى سرور نيكنام
25 سر معتصم را ببريم تيز * كه داريم در دل ز كارش ستيز
تو را برنشانيم حالى به تخت * بهبار آيد اين خسروانى درخت
به افسون دلش را دو لشكرپناه * ببردند از اين حكايت ز راه
هواى خلافت به سر درگرفت * وز اين روى دل را ز جان برگرفت
گروهى كه بد « 1 » در دل آزارشان * گره بود بر حال از آن كارشان
30 برفتند و كردند بيعت به كام * بر آن نامبردار فرخندهنام
اميرى ز شهر سمرقند بود * كه از معتصم بر دلش بند بود
ورا نام حارث بد از روى مهر * بدين كار چون ماه بگشاد چهر
بدان مهتران گشت سرور نقيب * از آن مهر عباس را شد رقيب
يكى ترك اشناس را بنده بود * چنان دل به كين وى آكنده بود
35 كه مىگفت كاشناس را مىكشم * در آندم كه شمشير رويين كشم
يكى مير بد هرثمه پور نصر * كه چون او نبد در جوانان عصر
امير مراغه بد آن كامكار * ز دل بوده افشين و [ را ] دوستدار
چو شد معتصم با سپه سوى روم * ز لشكر تبه شد همه روى روم
سرافراز عباس با مير بود * كه چون مهر تابان جهانگير بود
40 ز طرسوس در روم مىخواست رفت * در آن تير تدبير او راست رفت
عجيف بن عنبس به الماس شد * نهفته به نزديك عباس شد
به دو گفت هنگام كارآمدست * نهال سعادت بهبار آمدست
فروگير اين مرد را زود خيز * چو [ تنها ] ست بر خاك خونش بريز
برفتند از پيش او آن دو مير * كه بودند برتر ز كيوان و تير
45 يكى مير افشين كه چون آفتاب * كشد تيغ بر دشمن آن كامياب
هامش
( 1 ) بود