ز نابخردان دور گردم كنون * بساط جفا درنوردم كنون
بسوزم كه از آتشم باك نيست * بسازم كه جانم جز از خاك نيست
بميرم به يك روز پيش اجل * نگردم به گرد امير اجل
كليد در فقر گيرم به دست * زنم آتش اندر خود و هرچه هست
20 نيندازم از پشت جان نار من * بيندازم آتش در انبار من
گرم « 1 » فضل يزدان شود دستگير * برون آردم همچو موى از خمير
كنون بازگردم به مقصود كار * كنم روى اين نظم را چون نگار
بدينجا ز من يادگارى بود * خردمند را غمگسارى بود
به وقتى كه قيصر بيامد ز روم * به گفتار بابك ، بدانديش شوم
25 خرابى بسى كرد آن كندوير * فراوان ز گردنكشان برد اسير
نبد معتصم با فراوان سپاه * حشر كرد بيرون و آمد به راه
سپاهى نبد يكدل و رزمساز * نشد بر پى قيصر آن سرفراز
ز طرسوس با مهتران بازگشت * به سامره . . . و ده اندر نوشت
چو . . . كامكار * ز بابك برآورد ناگه دمار
30 خليفه ز بابك بيازرده بود * كه بىرسمى بىكران كرده بود
هنوزش دلى بد ز قيصر به خشم * پر از خون دل داشتى هر دو چشم
گزين كن از آن مردمان مهين * در اين شغل روى و دل كس مبين
فرومايگان را به زارى بكش * بيازارشان زار « 2 » و بازآر هش
برفت و چنان كرد كان شاه گفت * شدند آن كسان جمله [ با درد ] جفت
35 بزد گردن آن فرومايگان * بخست از سر تيغ كين رايگان
در آن بوموبر بود پنجاه روز * به كام دل آن شاه كشورفروز
چو شد يار فتح و ظفر بازگشت * ورا دولت و بخت انباز گشت
گروهى از آنها « 3 » سرافراشتد * دل از امر آن شاه برداشتند
بگويم من از كار ايشان سخن * نخواهم كه گردد پريشان سخن
40 ز عباس و از مهتران سپاه * بگويم چو فرمان دهد پادشاه
هامش
( 1 ) كرا
( 2 ) بدازارشان از دو
( 3 ) زمين آن