دوم سرور دهر اشناس گرد * كه از مهتران گوى مردى ببرد
چو تنهاست او را توانيم كشت * كه با ماست چون تيغ تيز و درشت
به دو گفت عباس كاى بختيار * بهسوى غزا مىرود شهريار
نشايد غزا كردن اكنون تباه * تو مىباش تا بازگردد سپاه
هر آنگه كه از روم بيرون شويم * به رتبت بر آن مهر گردون شويم 50
عجيفش چنين داد حالى جواب * كه اين نيست اى مير راى صواب
توقف در اين كار كردن خطاست * يقين كاين دلاور نهنگ بلاست
چو زاين راز آگاه گردد امير * نه برنا بماند بدينجا نه پير
درآرد [ همه ] سرنگون زير پاى * به دو گفت عباس باعقلوراى
كه امروز هنگام اين كار نيست « 1 » * مگر عقل را در دلت بار نيست 55
به دين اندر آيد از اينجا شكست * شكسته كجا كى توانيم بست
چو زآن جايگه معتصم گشت باز * غنيمت گرفتند شيب و فراز
نگهبان آن مال ايناج بود * كه بر تارك سروران تاج بود
گروهى سواران در آن گيرودار * كه بودند عباس را گشته يار
برفتند و گفتند با همدگر * كه بسيار خورديم خون جگر 60
كنون وقت شير و شكر خوردن است * نه هنگام خون جگر خوردن است
غنيمت بدينجاى غارت كنيم * درون را به مردى عمارت كنيم
اگر معتصم اندر آيد به پيش * نمانم ورا زنده برجاى خويش
ببريم از تن به خنجر سرش * بسازيم عباس را افسرش
سواران به الماس رفتند تيز * به نزديك عباس رفتند نيز 65
بگفتند با آن سرافراز مرد * كه ما غارت و حرب خواهيم كرد
كنون وقت كار تو آمد پديد * برش خور كه بار تو آمد پديد
دلاور از ايشان اجابت نكرد * دل نامداران دين شد به درد
به دو مهترى گفت كاى نامدار * برآوردى از خويش و از ما دمار
تو كارى كه بتوانى امروز كرد * به فردا ميفكن ، از آن برمگرد 70
هامش
( 1 ) كيست