بخور بر عدو چاشت شو شادكام * از آن پيشتر كاو خورد بر تو شام
برفتند آن مردمان همچو دود * به غارت غنيمت ببردند زود
چو زآن كار شد معتصم را خبر * دلش گشت از آن غصه زيروزبر
بفرمود عباس را شهريار * كه رو غارت و برده پيش من آر
75 سرافراز بر اسب چون پيل مست * روان گشت از آنجاى گرزى به دست
همىرفت چون باد شيب و فراز * همه غارت و برده آورد باز
به آب هنر آتش كين بكشت * به هرتن سخن گفت نرم و درشت
بر معتصم برد آن خواسته * كلاه و كمر ، اسب آراسته
نشد هيچ جنسى بدانجا تلف * مگر آنچه بد چارپا را علف
80 ز فرغانيان مهترى كامكار * كه بودى به درگاه شه مير بار
هميشه ركيب ملك داشتى * ز دست آن سرافراز نگذاشتى
برفت اين جوان پيش عمر همام * بيفكند شمشير ، بگرفت جام
درافكند مير دلاور شراب * گذشت از فلك بانگ چنگ و رباب
برش باده مىخورد اين نامدار * كه بد بر در معتصم مير بار
85 بر مير بنشست خندان و شاد * چو سر گرمتر شد ، زبان برگشاد
ز هر در سخن گفت با مير بزم * زمانى ز صلح و زمانى ز رزم
چنين گفت با مرد روشنضمير * كه امروز بودم به نزد امير
چو آمد به گوشش ز غارت خروش * دل نامبرده برآورد جوش
مرا گفت بيرون شو از جاى خويش * ز غارتگران هركه آيد به پيش
90 به شمشير بر جا بزن گردنش * مده خود مجال سخن كردنش
سرافراز عباس مانند دود * برفت ، آتش فتنه بنشست زود
چو عباس در تاختن گرم گشت * دل نامداران دين نرم گشت
به دو غارت [ و ] برده دادند باز * به جان زآن دلاور كشيدند ناز
به دو عمر فرغانه گفت اى پسر * مبادا كه روزى درآيى به سر
95 ز كارت شهى را رها كن ز دست * سر خود نگه دار اى دينپرست
جوان است اين شاه تند و درشت * نماند ورا تيغ ميرى به مشت
دلير است و كودك امام و امير * تبه كرد اين خيل را خيرخير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٩٢