ز بابك نبودست كس شومتر * ببريد از خلق مظلوم سر
پس از مزدك [ آن ] بابك شوم بود * كه در چنگ او سنگ چون موم بود
اساس بدى در جهان او نهاد * به زور دل و دست و بازو نهاد
خدا شرّ آن از جهان دور كرد * وز آن ماتم آن خلق را سور كرد
به مرگش بسى اهل دل زنده شد * چو آن بيخ بد از جهان كنده شد 265
ز مزدك بتر بود آن بدنژاد * كه خاكش فلك داد ناگه بهباد
چو از كار بابك بپرداختم * سفينه به آب اندر انداختم
رفتن معتصم به حرب قيصر روم
سخن گفتم اينجا چو در خوشاب * به فردوس بخشد خدايم ثواب
به عموريه رفت خواهم كنون * ز سنگ اندرون گر « 1 » سر آرم برون
چو شد منزل بنده بر شصت و هشت * [ طريق ] زمانه دگرگونه گشت
بپيچم سر از امر و فرمان ديو * نهم رخ بهسوى [ در ] آن خديو
ببندم به درگاه يزدان كمر * ز خوبى شوم در زمانه سمر 5
ز پيوند گردون ببرم درون * وز اين مسكن محنت آيم برون
يكى پاى در نطع طاعت نهم * گنه را به باد هوا در دهم
به شهوت نيالايم اين جان پاك * به طاعت كنم ديو دون را هلاك
ثناى خداوند بىچون كنم * ز دل جامهء آز بيرون كنم
نباشم پى آرزو پايمال * نپويم پى حشمت و جا [ ه ] و مال 10
توانگر به كنج قناعت شوم * سخنهاى اهل هنر بشنوم
نگردم به دنبال مستى دگر * پر از خون ندارم ز مستى جگر
زنم هستى خويش را پشت پاى * ز مردى كنم بر سر چرخ جاى
بسازم به ناكامى روزگار * بدينجا شود عقلم آموزگار
برون آرم از خانهء ديو رخت * نهم بر سر چرخ گردنده تخت 15
هامش
( 1 ) كه بر