تنش را بود جاى بر فرق دار * چنين است فرمان آن نامدار
ببردند پور ورا بسته دست * به بغداد كشتند و كردند پست
نهادند زود از تنش دور سر * ببردند سوى نشابور سر
در آنجا ز دار اندر آويختند * بر او هر تنى . . . مىريختند 210
كنون حال بابك . . . * به لفظى كه باشد خوش . . .
شنيدم كه اصل و نژادش نبود * از آن روى بند و گشادش نبود
به اول بدانديش علاف بود * . . . بود
. . . گرفتار شد * . . . بر كار شد
ببردند او را به سامره زار * بر معتصم خسرو روزگار 215
بپرسيد ازاو پير روشنضمير * . . . تو چند برنا و پير
به خاك اندرون رفت . . . * بگو تا بدانم من اى مستمند
چنين داد مرد بنفرين جواب * بدان نامور خسرو كامياب
كه از تيغ من خلق ترسد هزار * به خاك اندرون رفت حيران و زار
چون من پيش او هفت جلاد بود * . . . پولاد بود 220
دوچندان از آن هر يكى كشتهاند * به خون و به خاك اندر آغشتهاند
از ايشان مرا نرمتر بود دل * نباشم بدين گفته از كس خجل
زده تن نمىكشتم الا . . . من * بكردم شمارش بود . . .
برون زآنكه در جنگها كشتهاند * به دفتر از آن هيچ ننوشتهاند
بفرمود خسرو كه درتاختند * سرش را به زخمى بينداختند 225
بكشت او و كشتند بازش به درد * به گرد بدى تا توانى مگرد
بجنبد يقين ، خون مردم مريز * مشو با فروماندگان تند و تيز
كه ناگه بريزند خونت به خاك * مكش خلق را تا نگردى هلاك
ز نيك و بد چرخ انديشه كن * اگر زيركى نيكويى پيشه كن
بدى زار و رنجور دارد تو را * ز نيكى يقين دور دارد تو را 230
ز اصحاب بابك در آن كارزار * اسير آمد آن روز [ چندين ] هزار
در آن روز كاسبش درآمد به سر * بهجاماند از آن گبر هفده پسر
چو تيره شد از آسمان اخترش * ز سى بود افزون به جا دخترش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 585
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٨٥