چو او را نشاندند بر پشت پيل * كشيدند بر روى بيچاره « 1 » نيل
ببردند حيران به درگاه مير * نظاره بر آن گبر برنا و پير
بيامد يكى مرد جرار تيز * به چنگ اندرون خنجرى پرستيز
185 ببريد يك دست بدرگ ز دوش * از آن بدنشان برنيامد خروش
بيازيد و يكپاره خون برگرفت * همه روى خود را به خون درگرفت
از او نامدارى بپرسيد باز * كه خون مالى اندر رخ اى چارهساز
ز خون جگر مىكنى روى رنگ * چنين گفت آن گبر بىوزن و سنگ
كز آن مىكنم روى خود را نگار * به خون دل ريش از هر كنار
190 كه خون مىرود از رگ من روان * دل و تن شود اين زمان ناتوان
چو خون كم شود رنج گردد فزون * نماند مرا در بدن هيچ خون
شود زرد رخسار گلگون من * چو آيد ز رگها برون خون من
هر آن تن كه بيند مرا روى زرد * بخندد بگويد كه ترسيد مرد
به خون مىكنم روى خود را نگار * بدان تا نگويد يكى نابكار
195 كه بابك بترسيد و رنگش برفت * ميان سران وزن و سنگش برفت
چو بابك از اين شيوه آغاز كرد * برنده دگر دست او باز كرد
ببريد ازآنپس دو پايش به درد * از آن زخم يكدم نناليد مرد
بياورد حراز گاوى بكشت * در آندم كه شد تيز و تند و درشت
بكند از تنش پوست تا سر ز پاى * سر و پيكرش برد هر دو ز « 2 » جاى
200 سر گاو بر فرق بابك نهاد * چو گاوى شد آن خرسرو ( ؟ ) به باد
دو شاخش برآورد از فرق سر * سزاوار بودش بدان زيب و فر
تن بابك شوم در خام دوخت * بداختر ز خشكى در آن خام سوخت
تنش را بدينگونه بردار كرد * سرش را ببريد از تن به درد
فرستاد نزديك [ قيصر ] به روم * برستند خلقى از آن مرد شوم
205 به جمله جهان در ، منادىگران * به فرمان بگشتند بر هر كران
هر آن كاو ندارد نگه راه دين * ببرند از تن سرش را به كين
هامش
( 1 ) چاره
( 2 ) سرش برد هر روز