چنين گفت آن شاه پيروزبخت * كه او را چو گل دستها بسته سخت
به زودى بيا و به نزد من آر * مبر بيشازاين در جهان روزگار
روان گشت افشين چو باد بهار * اسيران بفرمود تا بر قطار
ببستند و آمد به بغداد شاد * بر معتصم شد زبان برگشاد 160
بگفت آنچه در جنگها كرده بود * از آن مشركان خون كجا « 1 » خورده بود
بيان كرد از كار فتح و ظفر * يكى هفته رفته ز ماه صفر
فراز دو صد سال گوشم شنود * ز هجرت شد [ ه ] بيست و يك سال بود
به هر [ منزلى ] كآمدى سرفراز * اميرى بشد مرد را پيشباز
خليفه فرستاد زآن بهر نام * به نزديك افشن سمند و ستام 165
قبا و كلاه و كمان و كمر * به خروارها جامه و سيم و زر
به چيزى بد آن شاه را دسترس * فرستاد سى خلعت و سى فرس
به افشين روان كرد اقبال روى * روان گشت آب مرادش به جوى
خليفه در آن گه به سامره بود * بدانجاى شد مير رزمآزمود
چو افشين بدان برزن آمد فراز * همه مردم شهر شد پيشباز 170
ببردند سيم و زر از هر كنار * بكردند بر نامبرده نثار
به شهر اندرون رفت افشين چو شير * بدانديش او گشته از عمر سير
چو از گرد ره شد بر شهريار * ببوسيد پاى شه نامدار
وز آنجا سوى خان خود بازگشت * دلش با طرب يار و انباز گشت
دوم روز بزمى چو خرم بهار * بياراستند از پى شهريار 175
بفرمود تا رفت افشين برش * ببوسيد از پاى [ و ] دست و سرش
يكى نغز مجلس بياراستند * مى راوق و مطربان خواستند
نشستند با لشكران بر قطار * روان شد مى ناب از هر كنار
چو شد گرم سرها ز تاب شراب * بفرمود آن خسرو كامياب
كه بردند پيلى چو كوهى سپيد * جهانى از او بد به بيم و اميد 180
بر بابك بدگمان همچو دود * نشاند [ ند ] او را بدانجاى زود
هامش
( 1 ) خونها