130 مى و مطرب و نقل چون دانه بود * همان سهل دانا و فرزانه بود
فرستاد نزديك افشين پيام * كه مرغ جفاپيشه آمد به دام
بيا تا ببريم بال و پرش * به گردون رسانيم حالى سرش
فرستاد افشين سواران هزار * همه نامدار از در كارزار
چو دانست فرزانه كآمد سپاه * چنين گفت با كافر دل سياه
135 كه برف آمد امروز بر كوهسار * بپريد ناگاه از كوهسار
سحرگاه خرم شكارى كنيم * بر اين كوه در برف كارى كنيم
از آن باز گويند مردان كار * كز آنسان بكردند شيران شكار
به دو گفت بابك كه فردا پگاه * ببنديم در برف بر باد راه
بياريم خرگوش را سوى دام * برآريم نام و بيابيم كام
140 چو شد روز رفتند سوى شكار * بگشتند چون باد بر كوهسار
چو اندر نورديد بابك زمين * گشودند آن نامداران كمين
بدانست از حيلهء سهل ، مرد * فرو ماند بر جايگه آه كرد
چنين گفت با سهل كاى بدنشان * نگون باد نامت بر سركشان
چراغى ز حيلت برافروختى * مرا اى بدانديش بفروختى
145 ز بادم به دام اندر انداختى * دل از مهربانى بپرداختى
به گفتار تو سر بدادم به باد * چو تو ناكس اندر زمانه مباد
ندارم خبر ، سهل سوگند خورد * درآمد سوارى ورا بند كرد
نهادند بر گردنش پالهنگ * ببستند بازوش مانند سنگ
ببردند نزديك افشين اسير * گرفتار شد آخر آن كندوير
150 بريدى روان كرد افشين چو باد * بر معتصم شاه بادينوداد
كه بابك چگونه گرفتار شد * چو اقبال تو بنده را يار شد
سپارم بدان بدنشان راه من * ز كارش تو را كردم آگاه من
پسر نيز با او به بند اندر است * ز گردون به دست گزند اندر است
زن و دخترانش به پيش مناند * يكايك پر از خون دل دامناند
155 به روزى بيارم ورا بسته دست * به نزديك آن شاه يزدانپرست
چو گويى همينجا ببرم سرش * بيندازم اندر زمين پيكرش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 582
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٨٢