سعادت نبد مانده افسون چه سود * مظفر ز ناگه كمين برگشود 105
چو حلقه عدو را ميان درگرفت * سرافراز گرز گران برگرفت
بزد بر سر كافر زشتكيش * نگون گشت با تيغ و خفتان خويش « 1 »
مظفر ز گبران فراوان بكشت * به زخم سر تيغ و گرز درشت
برفت آنكه بد مانده اندر گريز * ز بيم سر گرز و شمشير تيز
در قلعه بگرفت شير از هنر * بر آن كوه شد تنگ بسته كمر 110
به صحرا نبد ره چپر بسته بود * سران را به كين دست بربسته بود
چو افتاد در مشركان هاىوهوى * به قلعه نهادند از راه روى
مظفر در آن بيش بد با ظفر * نماند اندرآن كافران زور و فر
هر آن تن كه پيش ظفر مىرسيد * مظفر به خنجر سرش مىبريد
بكشتند آن قوم را سربهسر * به تير و به تيغ و به گرز و تبر 115
. . . تو جان را سپر * نمانم كه گردد سرت پىسپر
به شرطى كه چون كام يا بى و ناز * كنى بنده را از جهان بىنياز
مرا از همه مردم افزون كنى * به زر كار من بنده موزون كنى
[ رسانى به گيتى ] به بالا مرا * دهى نعمت و سيم و كالا مرا
منت باشم اندر زمانه وزير * ز من باشدت سرو را ناگزير 120
نويسى همين جاى منشور من * بيفزايى از شمع جان نور من
به من اى سرافراز پيمان ببند * كه چون باز ، گردى ز گردون بلند
ز من بيش پيش تو نبود كسى * اگرچند باشند مردم بسى
مرا دمبهدم برفرازى به ماه * چو دستت رسد بر نشانى به گاه
. . . بنوشت خطى [ پليد ] * به دو داد ، مرگ ورا بد كليد 125
ندانست بدخطى مرد پير * به دام اندر افتاد آن كندوير
ورا سهل از آن جاى بر قلعه برد * دل و جان و ديده به مهرش سپرد
بر او برد فرزانه نقل و نبيد * به دو داد ازآنپس كه دم دركشيد
يكى هفته دلشاد خوردند مى * به آواز چنگ و دف و ناى و نى
هامش
( 1 ) فرمان و كيش