جواب اينچنين داد مير دلير * كه از خوردن خون نشد سير شير
تو فردا ز ما تيغ و زوبين خورى * گهى جان كنى ، گاه جان پرورى
80 فرستاده را گفت كاى بدنشان * به خود آمدى پيش گردنكشان
شمارى سپاه مرا اى پليد * به دستت دهم قفل اين را كليد
سپاه است با من ببين چلهزار * سواران چالاك و مردانكار
رسد بعد از اين سى هزار دگر * بر آن مهتران شهسوار دگر
پس از وى خليفه جهاندار مير * همى آيد و لشكرى بىنظير
85 تو گر بر فلك راه يا بى چو مهر * به پاى اندر آرى سراسر سپهر
وگر بر هوا چون كبوتر شوى * در اين بيشهها چون غضنفر شوى
ز شمشير من سر به افسون برى * كجا جان از اين جنگ بيرون برى
بدىهاى تو گرد تو درگرفت * ببايد ز اول ز جان برگرفت
دل بابك آمد از آن غم به جوش * شد از بيم جان بدگمان بادهنوش
90 سر خويش در ساغر مى نهاد * به باده همى داد جان را به باد
ز غصه همى خورد بدرگ نبيد * ز خون خوردن آن گبر چاره نديد
همى كرد عيشى نه بر آرزو * همى خورد خون خود اندر كدو
به آواز ناى و به فرياد رود * همى داد جان را بداختر درود
وداع جهان كرد بابك مگر * كه با باده مىخورد خون جگر
95 چو سرمست گشتى شدى بر فراز * بگشتى بر آن بام روز دراز
چپ و راست كردى زمانى نگاه * ندادى برون باد را نيز راه
درآمد سر بام ، افشين بديد * بدانست آن فعل و مكر پليد
بفرمود تا شد مظفر برش * شب تيره داد از نهان لشكرش
ورا گفت رو كن به جايى مكين * به مردى بزن آسمان بر زمين
100 كه امشب شبيخون كند گبر دون * به راهى نو آيد ز قلعه برون
تو بايد كه بيدار باشى به شب * نجنبانى اى مرد گوينده لب
مظفر برفت و كمينگه گرفت * سپه با سرافراز دين ره گرفت
چو شد تيرهشب بابك بدسگال * بفرمود خيلى ز راه خيال
به راه شبيخون جگر پر ز خون * برفتند ناگه ز قلعه برون
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 580
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٨٠