ز آذين چو آمد به افشين خبر * بفرمود تا رفت بيرون ظفر
25 اميرى دلاور بد او سرفراز * عدوبند و لشكركش و نيزهباز
به دو گفت افشين كه اى تيزچنگ * سپه را روان كن از اينجا به جنگ
شنيدم كه آذين بىعقل و راى * زنان را سر كوه كردست جاى
تو لشكر نهفته بر آن كوه بر * به شكلى كه آذين ندارد خبر
بگير آن زن و كودكان را اسير * بياور به نزديك من همچو تير
30 نهفته ظفر سوى آن كوه شد * نهتنها ، كه با خيل انبوه شد
سر كوه تا گنبد ماه بود * بر آن جاى تاريك يك راه بود
به دشوارى آن راه ببريد شاه * برآمد بر آن كوه مانند ماه
بر آن بدنژادان يكى حمله كرد * به نيزه برآورد از آن قوم گرد
بكشت آن سگان را به شمشير تيز * برآورد از آن ناكسان رستخيز
35 گرفت آن زن و كودكان را اسير * به زير آمد از كوه آن گردگير
به دل شادمان بود و خندان ظفر * نموده در آن كار دندان ظفر
چو آذين خبر يافت ، آمد چو باد * به رزم ظفر مرد بىدين و داد
خبر زآن دليران به افشين رسيد * سر از خرمى سوى پروين كشيد
اميرى دگر بد مظفر به نام * به مردى چو شيرى بدى در كنام
40 سرافراز افشين ورا خواند پيش * نوازيد او را ز اندازه بيش
ورا گفت رو سوى آذين به جنگ * ممانش كه سازد به جايى درنگ
ورا دار مشغول و بربند راه * كه تا كى درآيد ظفر با سپاه
روان شد مظفر به فرمان مير * برون رفت با لشكرى شيرگير
دليران فرستاد بر كوهسار * سپه راند اندر دره مردكار
45 مظفر در آن ره به آذين رسيد * چو نزديك او رفت زوبين كشيد
در آن تنگى آذين فرو ماند سخت * بدانست كافر كه برگشت بخت
ز راه اندر آن بدنشان بازگشت * سراسيمه با محنت انباز گشت
ظفر آن زن و كودكان را ببرد * بياورد از ره به افشين سپرد
مظفر چو آمد بدان كروفر * ورا بود بر خيل آذين ظفر
50 گريزان ز پيش مظفر برفت * به دنبال او مير لشكر برفت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 578
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٧٨