دم از كافرى مىزد آن نابكار * اگر چند زنديق بد آشكار
ز قيصر درود آمدى نزد گبر * وز او نيز رفتى بسان هزبر
به دل بد ورا قيصر روم يار * پيام آمدى سال و مه زآن ديار
فرستاد بابك رسولى چو باد * بر قيصر آن شاه با دين و داد 365
كه من با تو يارم به جان و به دل * به نام تو نازم در اين آب و گل
مرا اصل ترساست اى تاجور * بدادم دل و جان به تو نامور
به دل دشمن اهل ايمان منم * ز بن بيخ آن بدرگان بركنم
از ايشان يكى زنده اندر جهان * نماند يقين آشكار و نهان
بكشتم از آن قوم پانصد هزار * به زخم سر خنجر آبدار 370
برآنم كه اين دين كنم پايمال * به يارى قيصر شه بىهمال
تو را خسرو هفت كشور كنم * ز راى تو گيتى منور كنم
به بغداد سازم تو را تختگاه * كشم سوى حد خراسان سپاه
بدان اى جهاندار و آگاه باش * ز قدر و محل افسر ماه باش
كه شد شهر بغداد خالى ز خيل * تو زآنجا روان گرد مانند سيل 375
خليفه به بغداد ماندست و بس * نماندست از لشكرى هيچكس
تو لشكر سوى شهر بغداد بر * بخور زآن بروبوم آباد ، بر
به شمشير و تير آن ولايت بگير * خليفه به دست تو گردد اسير
به بغداد اى خسرو ذوفنون * نه درزى نه طباخ ماند كنون
چو تو سوى بغداد لشكر كشى * به شمشير از دشمنان سركشى 380
تو را ملك عالم ميسر شود * بدانديش ملك تو بىسر شود
من افشين يل را كنم دستگير * به بغداد پيش تو آرم اسير
[ از او ] هر قل روم آندم بخورد * سپاهى گران در زمان گرد كرد
به طرسوس شد قيصر روم شاد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
وز آنجا سوى زبطره رفت شاه * به گردش ز رومى فراوان سپاه 385
به يك هفته بگرفت آن شهر خوش * در آن جاى شد دست كرده به كش
ز مؤمن فراوان دلاور بكشت * چو بگرفت تيغ سرافشان به مشت
برون برد از آن شهر بىمر اسير * بر معتصم شد بريدى چو تير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 575
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٧٥