به مردى جهانى بههم برزنم * سپاه ورا آتش اندر زنم
بر بابك آن مشرك خويشكام * يكى نامور بود ترخان به نام
سخن گفتى آن بدگمان نادره * مقامى بد او را برون دره
به بابك چنين گفت ترخان كه من * بخواهم شدن با يكى انجمن 315
سوى خانهء خويشتن فصل دى * نشينم به بخت تو با چنگ و نى
به رطل گران دفع سرما كنم * دو ماهى بدانجا تماشا كنم
چو ترخان ز قلعه برون شد به دشت * سرافراز افشين خبردار گشت
فرستاد مردانه گردى هزار * اميرى به پيش اندرون نامدار
بيامد به ترخان دون بازخورد * هم از گرد ره نامور حمله كرد 320
بيفكند از آن مشركان چل سوار * به زخم سر نيزهء همچو مار
درآمد بدانديش ترخان به پيش * بجنبيد بابويه از جاى خويش
درآمد به ترخان چو درياى خون * به دست اندرون نيزهء چون ستون
به نيزه ز اسبش درافكند پست * چو شهباز بر پشت تيهو نشست
سرش را ببريد از تن به درد * هم اندر زمان بر سر نيزه كرد 325
فرستاد افشين به بغداد سر * مدد خواست از معتصم نامور
به يارى فرستاد ميرى برش * كه خواندى شه دين ابو جعفرش
برآورده بود او به دينار نام « 1 » * روان گشت با لشكر خويشكام
غلامى دگر ترك ايناج بود * كه بر تارك سروران تاج بود
بدى مير بر جمع خاليگران * روان گشت با لشكر بىكران 330
ابو جعفر گرد سوزنده بود * ز اول بر شاه دوزنده بود
قباى شهنشاه را دوختى * چراغى ز دانش برافراختى
بشد درزى و مطبخى با سپاه * كه بودند آن هر دو محرم به شاه
سيم نامور بود لف مير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود
بد از كرخ بغداد اصل امير * سرافراز غازى بد و بىنظير 335
به افشين رسيدند آن هرسه مرد * دگربار زى بابك آن روى كرد
هامش
( 1 ) جعفر بن دينار خياط