. . . بود با لشكر نامدار * همه بر سر اشتران كرده بار
خليفه فرستاده بد نامهاى * در او كرده از علم هنگامهاى
به افشين كه انديشه در دل ميار * ببر بر سر كافر ايندم سوار
340 كه خواهم فرستاد بىمر مدد * سپاهى كه آن را نباشد عدد
نگيرم ز تو لشكر خويش باز * تو چون باز پرنده در پيش تاز
مينديش از بابك زشتكيش * تو گرگى و خصم نگونبخت ، ميش
فرستادم اى نامبرده [ كمك ] * چو دشمن بيايد برو چون فلك
شب تيره بر راه دشمن بريز * ز دشمن برو ناگهان در گريز
345 چو آيد به دنبال تو تيرهراى * درآيد « 1 » همه اسب و آدم ز پاى
چو بابك ز لشكر خبردار شد * ز اندوه و انديشه بيمار شد
تب آمد از آن غم بدانديش را * نمك بود باز آن دلريش را
بگفتند با او سران سپاه * كه غم را مده در دل خويش راه
مينديش از دشمن بدسگال * كه هرگز نترسيد شير از شگال
350 دو ميرند با كاسه و چوب گز * يكى درزى و ديگرى آشپز
ز درزى و از مطبخى غم مخور * كه مردى نيايد از ايشان بهدر
بخنديد بر عقل و افسوس كرد * كه ما را نبايد غم آش خورد
نداريم از جامه اندوه نيز * كه درزى بياورد كرباس و چيز
نماندست نزد خليفه سپاه * كه كردست زاينسان دو تن را به راه
355 شكم گرسنه باشد اكنون امام * برهنهتن از جامه بىكام و نام
چو نبود بر معتصم خوان سلار * كه آرد برش آش هنگام كار
چو درزى نبندد به نزدش ميان * كه دوزد ورا جامهء پرنيان
در اين كار خواهد جوانيش رفت * يكى نيمهء زندگانيش رفت
چو بىنان و بىجامه مهتر بود * از آن زندگى مرگ بهتر بود
360 سگ بىوفا بابك ، آن گبر شوم * هميشه بدى يار سالار روم
به دل با عدو دوستى داشتى * همه دانهء مهر او كاشتى
هامش
( 1 ) آيند