بداختر ز دنبالشان بازگشت * به كوه اندرون شد نيامد به دشت
بغا را خبر شد از اين داروگير * فرو ماند برجاى خوار و حقير
از آن ره كه بد رفته گرديد باز * ببريد بىمر نشيب و فراز
290 ز برگشتنش بابك آگاه شد * به دنبال آن مير ناگاه شد
بفرمود تا لشكر بدسگال * براندند بر پى چو باد شمال
بغا چون شب آمد سوى كوه شد * دلش پرغم و درد و اندوه شد
به بالا شد از بيم بابك چو دود * بر آنجا ز دل زنگ محنت زدود
بلرزيد لشكر چو برگ درخت * شبى بود تاريك و سرماى سخت
295 بر آن كوه كس را نمىبرد خواب * ز سرما و از دشمن كامياب
چو شد صبح گشتند از خواب مست * نهادند سر ، رفته يكيك ز دست
چو صبح درخشنده دندان نمود * به بالا شدند آن سگان همچو دود
كشيدند شمشير و مانند شير * بريدند سر زآن يلان دلير
يكى را نماندند از ايشان به جاى * همه كوه سر بود با دست و پاى
300 بغا پا برهنه پياده بجست * به زير آمد از كوه چون مرد مست
روادى به دنبال او جان ببرد * ز بالا به زير آمد آن مرد گرد
برهنه بغا مركبى پير ديد * به پايش درون كرده زنجير ديد
برون كرد بند آن ز پاى فرس * نبودش به چيزى دگر دسترس
محمد روادى چو برندهتير * روان گشت با نامبردار مير
305 سوى اردبيل آمدند آن دو مرد * جگرخسته زاين گنبد تيزگرد
برفتند نزديك افشين چو باد * همه قصهء خويش كردند ياد
چو بابك ظفر يافت شد شادكام * برون رفت مانند شير از كنام
غنيمت همه بر سر كوه برد * بدان خواسته بار اندوه برد
ز شادى كه بد سر به خوردن نهاد * بسا خرمن زر كه داد او بهباد
310 همىگفت افشين بر من زن است * اگرچند آرايش برزن است
بر او چون ببايد شبيخون كنم * دلش را به خنجر شبى خون كنم
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 572
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٧٢