گرفتند مردم به سختى قرار * قوى گشت سرما و شد كار زار
بيفسرد در موزه پاى سران * بزرگان فتادند بر هر كران
همىزد فرس دست و پا بر زمين * شده لشكر بابك اندر كمين
ز سرما نبد آن سگان را زبان * و ليكن همه لشكر كرميان 265
به لرزه فتادند مانند بيد * بريدند از جان شيرين اميد
سپه كرد فرياد از دست مير * چو گشتند آن نامداران اسير
بگفتند افشين و بابك دو گبر * به هم يار گشتند چون شير و ببر
چو بابك شود افشن « 1 » مزدكى * سر كافرى دارد از كودكى « 2 »
بياورد ما را بر اين كوهسار * بدان تا برآرد ز مردم دمار 270
برفتند نزديك افشين به درد * بگفتند كاى ناجوانمرد مرد
بيا تا از اين سنگ بيرون شويم * از اين كوهپايه به هامون شويم
چو خواهيم رفتن به صحرا به است * بمانديم سرگشته بىپا و دست
چنين داد افشين به ياران جواب * كه جنبيدن از ما نباشد صواب
شما را به يك جاى آرام نيست * همان توسن آسمان رام نيست 275
بباشيم تا باد ساكن شود * ز سرما دل خلق ايمن شود
پس آنگه از اين كوه بيرون شويم * مبادا كه از خاك در خون شويم
گرفتند آرام هريك بهجاى * چنين تا درآمد شب تيرهراى
براى شبيخون چو درياى خون * چو شد نيمشب بابك آمد برون
براند وز خيل بغا درگذشت * ببايد شنيدن چنين سرگذشت 280
بزد بر پس خيل افشين چو باد * بدان خفتگان آتش اندر نهاد
يكى را ز سرما ، نجنبيد دست * تو گفتى فلك دست ايشان ببست
فسرده بد اندر رگ خلق خون * به شمشير و نشتر نيامد برون
فراوان از آن نامداران بكشت * نمودند قومى كه ماندند ، پشت
برفتند سرگشته تا اردبيل * گريزان از آن مردم كرد و گيل 285
يكى دربشد بانگ . . . * نترسيد از هيبت زمهرير
هامش
( 1 ) افشين چنين
( 2 ) كروكى