وز آن روى افشين سپه برفشاند * ز سم و فرس گرد بر مه نشاند
چو نزديك بيشه شد آن كاروان * برون آمد آن گبر تيرهروان
چو شير و شتر قصد آن بار كرد * ورا چرخ گردنده انكار كرد
سرافراز افشين چو شير عرين * برون رفت با آن سپاه از كمين 215
درآمد به گرد سپاه حسود * نبد كوشش و مردى و رزم سود
گرفتندشان در ميان حلقهوار * پياده گروهى و جمعى « 1 » سوار
پى دنبه افتاد در دام گرگ * پراكنده شد آن سپاه بزرگ
بكشتند از آن قوم ملعون بسى * نشد زآنميان زنده بيرون كسى
روان خون برآن خاك خونبار « 2 » بود * به يك جاى پانصد سر افتاده بود 220
بشد بابك بدنشان در گريز * به خاك اندر از ديده خوناب ريز
بر اشتر جهانگير از آن كار كرد * هزار و صد و شصت سر بار كرد
به بغداد از آن فتح نامه نبشت * گل و مشك و ماورد درهم سرشت
وز آنجا كه بد سرور باشكوه * بياورد لشكر به دامان كوه
بفرمود تا آن درم ز اردبيل * ببردند تا مرز برزند و گيل 225
به لشكر ببخشيد افشين درم * بدان تا نباشد مردان دژم
توانگر شد آن لشكر بىشمار * درم كرد دست سران چون نگار
زبون گشت بابك از آن جنگ و كين * بيفتاد از آسمان بر زمين
چنين گفت با خود كه برگشت بخت * به ما برشد اين كار دشوار و سخت
ز بالا سر دولت آمد به زير * چنين است آيين اين زود سير 230
به گردون برد خلق را همچو ماه * نگون اندر آرد ز بالا به چاه
سرافراز شد خيل افشين دلير * در آن بيشه رفتند يكسر چو شير
براندند نزد حصار بلند * دليران پيل افكن و ديوبند
برفتند مانند دريا به موج * به پيرامن قلعه در ، فوجفوج
. . . كوشش و كارزار * به يك مرد بسپرد مردى هزار 235
بغا را مقدم فرستاد پيش * سپه بود با او ز اندازه بيش
هامش
( 1 ) . وجوتى
( 2 ) . قافيه مناسب نيست .