چو بابك خبردار گردد ز مال * برون آيد از سنگ آن بدسگال
چو از سنگ آيد برون بهر سيم * توانيم كردن به تيغش دو نيم
چو برخواند نامه امام جهان * بفرمود تا خازن آمد نهان
190 ورا گفت با سيم « 1 » و زر بازگرد * به فرمان افشين چنين كار كرد
روان كرد گنجى شه كامكار * كشيدند بيرون ز بغداد بار
ببردند آن مال تا اردبيل * به جايى كه بد مردم كُرد و گيل
بغا را فرستاد و با مال مير * غلامى بدى پاك و روشنضمير
به خيل اندرش بود سيصد سوار * سواران شايستهء كارزار
195 چو در اردبيل آمد آن بىقرين * يكى مرد جاسوس بىآفرين
به بابك خبر برد از آن سيم و زر * از آن شاد شد مشرك بىهنر
فرستاد افشين به پيش غلام * كه ساز اندر آن بوم و برزن مقام
در آن شهر يك ماه آرام گير * بيفكن ز كف خنجر و جام گير
چو ماهى برآيد بيا نزد من * مباش اى دلاور در آن انجمن
200 بياراى اشتر به زنگ و دراى * بدينسان كه گفتم به نزد من آى
بمان بارها جمله در اردبيل * بران پيش من تا به سرحد گيل
ز كه پايه افشين به برزند شد * روان با زن و جفت فرزند شد
در آن بوموبر بد حصارى خراب * روان زير او چشمه و جوى آب
مقامى خوش و جايگاهى سره * پر از گور و خرگوش و آهو بره
205 در حيله و مكر و فن باز كرد * عمارتگرى مهتر آغاز كرد
چو بابك خبر يافت زآن سيم و زر * برون آمد از قلعه بسته كمر
در آن پيشه شد همچو شير ژيان * گرفته ورا لشكر اندر ميان
براى زرش رفته از روى رنگ * پى سيم شد بر سر كوه و سنگ
سپه برد با خويشتن ششهزار * همه مرد خونريز و خنجرگذار
210 به افشين شد از كار بابك خبر * كه آمد به زير آن نگون از زبر
فرستاد افشين به پيش غلام * برون آيد از اردبيل آن همام
هامش
( 1 ) دربار