ز ناگه فرستد برون لشكرى * شب تيره زآنگونه شوماخترى
گر آيد به بيرون از آنجا به دشت * بر ايشان مظفر توانيم گشت
عدو را در اينجاى بىجان كنيم * ز خون سنگ را لعل و مرجان كنيم
چو خالى شود قلعه ز انبوه خيل * درآييم پيرامن او چو سيل 165
فرود آمد آنجاى افشين چو گرد * به گرد سپه در زمان كنده كرد
كمر « 1 » بست و بگشاد مردانه دست * وز آن كار در بابك آمد شكست
نكوهيده بابك در آن كوه و دشت * ز شمشير افشين نيارست گشت
چو لعل اندر آن سنگ تيره بماند * دو چشم سرافراز خيره بماند
نكرد آن بدانديش يك بار جنگ * ز تيغ و سنان كرد كوتاه چنگ 170
سرافراز افشين لشكرپناه * بر آن پايهء كوه بد هفت ماه
درآمد زمستان هوا سرد شد * به باغ اندرون برگها زرد شد
بباريد برف اندر آن مرغزار * ز كافور چون پنبه شد كوهسار
جهانگير افشين شه شيرمرد * در آن كار بسيار انديشه كرد
يكى بازى آورد بيرون ز كار * فرستاد مردى چو باد بهار 175
به بغداد آباد چون باد زود * نماينده نيرنگ و افسون نمود
به راه عدو بربگسترد دام * فرستاد پيش خليفه پيام
ز گيلان به بغداد سى نام بود * به هر منزلى مركبى رام بود
فزون بود گويند منزل ز سى * اگر بشمرى از ره پارسى
به بغداد از آنجا به هر كاركرد * به ده روز مىشد به اولاغ ( ؟ ) مرد 180
جوانبخت افشين باكامونام * يكى [ نامه بنوشت ] نزد امام
به دانش سراىدل آباد كرد * سخن نامبرده چنين ياد كرد
كه بدخواه بر قلعه بگرفت جاى * بمانديم ما جمله بىعقل و راى
نيايد برون بدسگال از حصار * بمانديم بيهوده و بيقرار
چو بسيار جان با دل انديشه كرد * به افسون توان ديو در شيشه كرد 185
روان كن از آنجا يكى كاروان * در آن كاروان گنجهاى روان
هامش
( 1 ) جبر