چو در قلعه آن نامبردار مرد * سر دشمنان از بدن دور كرد
سپيده چو رخشنده شد آفتاب * درآمد سر نامداران ز خواب
سر آن سگان نامور بار كرد * بشد چشم خيره از آن « 1 » كار كرد
140 به تحفه به افشين فرستاد سر * از آن شاد شد حيدر پرهنر
به دل گفت كآمد نشان ظفر * مبارك بود اين خجسته سفر
نشان سعادت پديدار شد * جهان كار ما را خريدار « 2 » شد
سر بدسگالان روان كرد مير * به بغداد با نامهاى دلپذير
ز فتح سيم معتصم گشت شاد * فرستاده را سيم و تشريف داد
145 فرستاد از آن سر به هر برزنى * بدان سر بيفزود شه گردنى
پيامى به افشين فرستاد مير * كه دهقان آن قلعه را بازگير
به راى و به تدبير او كار كن * متاعى ز دانش به انبار كن
سر بابك آيد ز بالا به زير * نبايد در اين دور آن ديو دير
روان كرد افشين سوى اردبيل * مدد رفت نزدش سپاهى ز گيل
150 هم از ديلم آمد گروهى برش * فزون گشت هر ساعتى لشكرش
ز خانه روان كرد و شد پيش باز * بياورد با خود همى « 3 » برگ و ساز
چو افشين ورا ديد برپاى خاست « 4 » * ورا برد و بنشاند بر دست راست
بپوشيد او را به تشريف بر * نهادش كلاه كيانى به سر
مثال خليفه بر او خواند مير * برافروخت چون گلرخ [ بىنظير ]
155 از او مشورت خواست افشين شير * جوابش چنين داد مير دلير
كه جز صبر درمان اين كار نيست * عدوى تو را خيل بسيار نيست
مقامى قوى دارد آن بدنشان * نشستست بر قلعه با مشركان
همه راه او سنگلاخ است و تنگ * نيابى در اين كوه جاى درنگ
همينجا تو را كرد بايد قرار * كه آن سگ خود آيد برون از حصار
160 [ در آنجا ] توان خون او ريختن * ز ناگه به خاك اندر آميختن
چو بابك بر اين قلعه دارد نشست * نداريم جز باد چيزى به دست
هامش
( 1 ) بكردون ز مه خير زان
( 2 ) خواندار
( 3 ) مى
( 4 ) خواست