مؤذن كه بد داده آن شب نماز * براى زن خستهء دلنواز
بيامد به نزد مؤذن غريب * چو بيمار كايد به پيش طبيب
بناليد از آن ترك و آغاز كرد * در درد دل پيش او باز كرد
بگفت آن شكايت كه از ترك داشت * زمانى دل و چشم بر وى گماشت
150 چو بشنيد آن قصهء دلپذير * بر خويشتن كودكى خواند ، پير
سخن گفت در گوش كودك به راز * چنين تا برآمد زمانى دراز
بشد كودك از پيش فرزانهپير * بيامد پس از ساعتى همچو تير
گرازان و خندان بدان پير گفت * كه ترك اينك آمد برون از نهفت
در اين بود كان ترك بدخو رسيد * بياورد زر با ترازو كشيد
155 هزار آفرين كرد بر پير و سيم * بداد و ببوسيد دستش ز بيم
همه سود و مايه به خواجه سپرد * چو شد عذرخواهش . . . ببرد
همىگفت فرزانه كاين زر به خواب * همىبينم اندر كفم كامياب
از آن نيمهء زر بر پيرمرد * نهاد و بر او آفرين ياد كرد
مؤذن زر نامور داد باز * به دو گفت رو شاد و سر برفراز
160 كه پيران نباشند رشوتپذير * جوانى مكن ، رو سر خويش گير
سوى خانه شد مرد خرم به زر * ثناخوان بر آن پير با زيب و فر
يكى آمد از پيش ترك جوان * به نزديك آن مرد روشنروان
تو را گفت خواند همى مير من * بيا زودتر سوى آن انجمن
پرانديشه شد مرد بازارگان * مرا خواند از بهر دينارگان
165 كه تا بازگيرد ز من داده سيم * روان شد بر ترك دل پر ز بيم
چو آمد برش ، ترك شد پيشباز * گرفتش به بر در زمانى دراز
پس آنگاه بنشاند و بنواختش * بر از حد او پايگه ساختش
فكندند خوانى پر از برگوساز * بخوردند چيزىكه بد برفراز
ز خوردن چو فارغ شدند آن سران * ببردند خوان جمع خاليگران
170 بفرمود يك دست جامه امير * كه بردند پيش جوان از حرير
بپوشيد و دستار بر سر نهاد * بر او ترك صد آفرين كرد ياد
غريب جوانمرد را گفت من * خجل بودم از تو در اين انجمن
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 556
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٥٦