پى ترك كردى شب و روز وام * نهادى ز تلبيس بر راه دام
ز هركس كه بگرفتى او سيم و زر * ندادى جوى باز آن بىهنر
ادا وعده بودى و دشنام و چوب * در ترك خالى نبودى ز كوب
بدان پير زآنپس ندادند وام * بدانست احوال او خاصوعام 70
به شهر اندرون ترك شد تنگدست * درآمد به كارش ز ده جا شكست
يكى روز با خواجهء خويش گفت * كه تا كى شوم با غم و غصه جفت
تهى شد ز آش و درم كاسوكيس * تو دارى دل پاك و نفس نفيس
برو بهر ما اندكى وام كن * بر خواجگان يكدم آرام كن
به دو گفت پير اى جوانبخت من * بگشتم در اين شهر و هر انجمن 75
اداى تو دانست هركس كه بود * ندارد سخن گفتنم نيز سود
غريبى در اين شهر يار من است * به جان مىكند هرچه كار من است
تنكمايه مرد است آن نامدار * فزون چيزكى نيستش « 1 » آشكار
ورا مايه نبود ز سيصد فزون * بخوانش بر خويش اى رهنمون
تو خود خواه از او آنچه بايد به وام * كه از تو شود شرمسار آن همام 80
ندارد ز تو آنچه دارد دريغ * كريم است بر تو ، ببارد چو ميغ
يكى ميهمان كرد ترك سترگ * طلب كرد آن خواجه را زود ترك
چو آمد برش ترك برپاى خاست « 2 » * سرافراز را برد بر دست راست
نشاندش به صد عزوناز آن امير * سخن گفت با او چو شهد و چو شير
ببردند حالى گران خوان برش * بر آنجا ز صد گونه افزون خورش 85
[ محبت ] همىكرد با خواجه مير * نواله همىدادش آن بىنظير
بدانسان كه شد خواجه زاو شرمسار * ز خوردن چو فارغ شدند آن دو يار
چنين گفت با مرد داننده ترك * كه كردى تو امروز ما را بزرگ
مزين شد از تو سرير و سراى * نديدم چو تو خواجه پاكيزهراى
مرا با تو افتاد پيوند جان * كنون برنخيزم من از بند جان 90
جدا خود نبايد كه باشى ز من * شب و روز باش اندراين انجمن
هامش
( 1 ) نيست
( 2 ) خواست