200 چو بانگ نماز آمد او را به گوش * ز مغزش برون رفت با عقل هوش
ز گچكوب و از شط به ياد آمدش * به دل سيم و زر همچو باد آمدش
نبودش درم بدنشان وام كرد * بياورد از بيم من همچو گرد
ورا ترس و انديشه بود از جوال * ز من آنكه بر طبل كوبم دوال
ازاينروى زر شما بازداد * اگر نى برش بد سخن همچو باد
205 بر آن پير كرد آفرينها جوان * وز آن جايگه كامران شد روان
ز تركان چو شد معتصم باخبر * كه كردند بغداد زير و زبر
همان شهريان نيز گشتند تيز * غلامان او را كشند از ستيز
ز بغداديان شاه دل برگرفت * بشد سوى سامره ره برگرفت
به دو كار سامره خود گفته بود * از او حال مسرور بنهفته بود
210 چو شد سوى سامره شاه بزرگ * بدانجا بزد بارگاه بزرگ
خوش آمد به غايت ورا آن ديار * بگشت آن همه بوموبر شهريار
همى خواست آنجا بناها نهاد * . . . شه زير و بالا نهاد
بهار آمد آنجا بيفزود آب * زمين جمله بگرفت نگشود آب
نشايست آن سال بنياد كرد * به پيش لب دجله آباد كرد
215 ز سامره گرديد آن سال باز * بيامد به بغداد گردنفراز
چو بنشست سال دوم آبخيز * به سامره شد شه ز بغداد تيز
غلامان خود را سراسر ببرد * دل و جان به كار عمارت سپرد
پسر بد مر او را يكى خويشكام * كه هارون واثق ورا بود نام
ورا نيز با خويش همراه كرد * عمارت به سامره آنگاه كرد
220 يكى سال از آنجا نشد دور شاه * سراها برآورد تا برج ماه
وزيرى بد آن شاه را فضل نام * به هر كار داننده بد خويشكام
ورا بر عمارت فرو داشت مير * بدان كار مشغول مىبد وزير
بكرد اندر آن بوم و برزن مقام * پسنديده تا شد بناها تمام
به اول كه بر تخت بنشست مير * ورا بود فضل بن مروان وزير
225 به اول دبيرى سرافراز بود * بر معتصم سرفرازى نمود
چو شد معتصم بر زمانه امام * وزارت به دو داد از راه نام
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 558
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٥٨