در اين كار زر كاهلى خواجه كرد * به من برفشاند آن نكوهيده گرد
تو آن بر من اى نامبرده مگير * چو مىخواهمت عذر ، اندر پذير
ز من بيش جايى شكايت مكن * شكايت چه باشد ، حكايت من 175
نگويم ، به دو گفت جز شكر باز * نباشد چو تو در جهان سرفراز
بگفت اين و آمد برون شادكام * سوى خانه شد پخت چندى طعام
ز بادام و شكر چو سر برفراخت * يكى صحن حلواى شيرين بساخت
بياورد نزديك آن پيرمرد * به نزدش نهاد آفرين ياد كرد
بخورد و بدان كودكان نيز داد * براو نوجوان آفرين كرد ياد 180
بپرسيد از آن پير گوينده باز * كه ماندم عجايب ز تو سرفراز
كه اين ترك را هركه در شهر بود * ز ترسا و مؤمن ز گبر و جهود
ز قاضى و مفتى و از مير داد * رئيس و بزرگان فرخنژاد
برفتند و گفتند و كردند ياد * بدان مهتران نيم جو زر نداد
تو نزدش يكى كودك نارسيد * فرستادى اندر زمان زر كشيد 185
مرا برد پوشيده تشريف داد * ازآنپس كه دستار بر سر نهاد
ز من عذرها خواست ز اندازه بيش * بگو تا بدانم من آن راز خويش
كه اين قدر و رفعت تو را از كجاست * بگو تا بدانم سخنهاى راست
چو بشنيد از او پير شيرين سخن * زمانى فرو شد به خود زاين سخن
پس آنگاه آن قصه را بازگفت * نه پوشيده پنهان ، به آواز گفت 190
حديث زن و قصهء ترك مست * زدن خلق را آنچنان چوب دست
شدن بر منار اندر آن تيرهشب * به دادن نمازى چنان بو العجب
از آن خواندن او به درگاه شاه * وز آن بردن ترك بسته به راه
وز آن كردن اندر جوالش نهفت * وز آن خرد كردن ورا بازگفت
وز آن ترك را در شط انداختن * وز آن بدنشان باز پرداختن 195
يكايك چو درّ درى گفت باز * وزآنپس بگفتش ز بانگ نماز
مرا گفت بانگ نماز است يار * كه فرمان چنين است از شهريار
كه هركس كه كارى كند در جهان * كه بد باشد آن آشكار و نهان
تو بيگاه كن خيز بانگ نماز * بر ترك پيغام دادم به راز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 557
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٥٧