ز پيش در آن خلق بگريختند * به دام بلا در نياويختند 15
مؤذن نمىرفت از آنجاى دور * به كنجى دراستاد بر پاى دور
در آندم كه آن ترك آشفته بود * به موذن زن نوجوان گفته بود
كه زنهار درياب كار مرا * به جان گوش [ كن ] زينهار مرا
كه يك روز خوردست شويم طلاق * گشادست بر من طريق فراق
كه گر يك شب از من شوى دور تر * بمانى همه سال رنجورتر 20
نبينى دگر تا ابد روى من * چو سوگند خورده بود شوى من
چه باشد بگو اين زمان چار من * كه خواهد بدن در جهان يار من
مؤذن ازاينروى پردرد بود * دلش گرم وز غم دمش سرد بود
چو از شب يكى ساعت اندر گذشت * مؤذن از آن كار ديوانه گشت
به دل گفت تدبير اين كار چيست * مرا اندراين تيرهشب يار كيست 25
زن ديگران در بر ترك مست * چه چاره كنم رفت كارم ز دست
به دل گفت پير مؤذن كه من * كنم بازىاى اندراين انجمن
كز آن بازگويند تا جاودان * ميان بزرگان دانا ، روان
بگفت اين و شد ناتوان برفراز * بگفت از سر درد بانگ نماز
خليفه در آن لحظه بيدار بود * پى كار تركان دلافگار بود 30
چو بانگ نماز آمدش سوى گوش * دل نامبرده درآمد به جوش
چه هنگام بانگ نماز است گفت * مؤذن مگر نيست با عقل جفت
بياريد او را به نزديك من * برفتند جمعى از آن انجمن
ببردند آن مرد را نزد شاه * در او كرد خسرو به هيبت نگاه
به دو گفت كاى پير بىرسموساز * چه هنگام دادى نداى « 1 » نماز 35
مگر از دماغت خرد گشت دور * چراغ دلت را نماندست نور
مگر بنگ يا باده خوردى به شب * كه افتادى از خشم در تابوتب
چنين گفت پير پسنديده كار * كه اى كامران حال من گوشدار
كه بىگاه بهرچه دادم نماز * به شه آن سخن يكبهيك گفت باز
هامش
( 1 ) نكويى