40 چو بشنيد شاه آن سرافرازمرد * بزد دست بر دست و فرياد كرد
بفرمود صد مرد را شهريار * كه رفتند حالى چو باد بهار
شكستند حالى در ترك مست * ببردند نزد شهش بسته دست
زن نازنين را ببردند نيز * به نزديك آن خسرو باتميز
نظر كرد در ترك خسرو به خشم * پر از خون دل كرد طاس دو چشم
45 به دو گفت كاى كافر خيرهكار * چنين كارها مىكنى آشكار
به من در چه ديدى ز جور و ستم * كه كردى از اينسان زنى را ستم
نهادى برون از حد خويش پاى * نترسيدى از خشم و قهر خداى
زبان ترك را در دهان لال گشت * پريشان چو زلف بتان حال گشت
بفرمود خسرو پى چوب را * بر خويش خواندن دو گچكوب را
50 جوالى بفرمود بردن بزرگ * خليفه هماندم پى كار ترك
بفرمود تا ترك شد در جوال * سرش بست حالى به بند دوال
برفتند آن هر دو كوبنده مرد * به زخم گران ترك را پست كرد
چو زآن بدنشان بازپرداختند * ز قصرش به دجله درانداختند
پس آنگاه آن پير را پيش خواند * وز آن در سخن چند با او براند
55 ببخشيد او را يكى بدره زر * به تشريف شاهش بپوشيد بر
به دو گفت از كارها باخبر * همىباش خرم در اين بوموبر
هرآنگه كه ديدى از اين كار باز * به بيگاه كن زود بانگ نماز
بفرمود تا خادمى باتميز * برفتند با آن زن و شش كنيز
ببردند نزديك شويش به ناز * بگفتند با او حكايت به راز
60 كه زن پيش بانو بد اندر حرم * مقامى است چون بوستان ارم
چو با او سخن داشت بانو به راز * سوى خانه زآن آمد او ديرباز
زمين را ببوسيد فرزانهمرد * بر ايشان ز جانآفرين ياد كرد
بشد پير درزى و تشريف برد * يكى اطلسى آستر كرده برد
برآمد بر اين كار يك چندگاه * در اين كارها كرد بايد نگاه
65 يكى ترك بود از غلامان شاه * اميرى بدى در ميان سپاه
ورا خواجهاى بود دانا و پير * ورا گشته هم كدخدا هم دبير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 552
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٥٢