غلامان تو خون ما ريختند * بسى خلق كشتند و آويختند
زبان را ندارند از ما نگاه * پراكنده گويند بىگاهوگاه
بكشتند ما را به زخم زبان * چو ما گوسپنديم و تو سرشبان
به دست آن غلامان مرا مىزنند * بن و بيخ ما جمله برمىكنند
65 سر طفلكان چون فرس تاختند * به پاى ستوران درانداختند
مكن آنچه هرگز نكردست كس * به فرياد اين قوم بيچاره رس
بشد چاوشى تا زند بر سرش * براند ز نزد شه كشورش
بدان مرد شاه سرافراز گفت * به نزد بزرگان به آواز گفت
بمان تا بگويد همهحال خويش * مرانش به تندى و تيزى ز پيش
70 بر معتصم پير آزادمرد * سخن آنچه بد در دلش ياد كرد
صفت عدل معتصم و احوال پير مؤذن با ترك
باستاد و بشنيد و شد در سراى * ز كار غلامان دگرگونه راى
عجب بازىاى آن شب آمد پديد * بگويم ، به جان باز بايد شنيد
غلامى بد او را بزرگ و پليد * كه خوردى شب و روز بىخود [ نبيد ]
در اين روز آن ترك مى خورده بود * ز پرخوردن آن شوم قى كرده بود
5 زنى ديد مستوره در راه ، ترك * گرفتش در آن راه ناگاه ترك
كشانش همىبرد بدكار مرد * زن نازنين بانگ و فرياد كرد
مؤذن بدانجا يكى پير بود * كه با دانش و رأى و تدبير بود
بشد با گروهى بر ترك مست * مگر باز دارد از آن كار دست
برآشفت ترك نكوهيده كار * بزد بر سر پير ، چوبى سه چار
10 زن نوجوان را سوى خانه برد * دل و جان او را به محنت سپرد
بشد پير زارى و فرياد كرد * بر آن در فغان مرد آزاد كرد
خبر شد بر كدخدايان كوى * بر آن درشدند آن سران جنگجوى
چو انبوه گشتند بر در سران * برون آمد از خانه جنگى گران
فتادند در خواجگان چون پلنگ * زدند آن سران را به گرز و به سنگ