چهارم ايتاخ آن جهانجوى گرد * كه از همسران گوى مردى ببرد
چو اين چار سلطان كشور شدند * بزرگ و اميران لشكر شدند
چو تركان برون آمدند از نهفت * ورا شاعرى بهر اين مدح گفت
غلامان ترك اندرآن بوموبر * گشادند بال و كشيدند پر
بر اسبان تازى نشستند تيز * همىتاختندى به كين و ستيز 40
بينداختندى سران را ز پاى * در آن تاختن مردم تيرهراى
بمُردى بسى خلق در پاى اسب * كه بودند تركان چو آذرگشسب
چو خصمان خبر يافتندى ز كار * به دنبال . . .
بكشتندى آن را كه تنها بدى * چو يوزان « 1 » در آن كوه و صحرا بدى
چنان شد در آن شهر تاجيك و ترك * كه در كوه و صحرا بود ميش و گرگ 45
در آن بوموبر كار جايى رسيد * كه هردم غلامى . . .
خليفه فروماند از آن كاروبار * ندانست آن درد را كرد « 2 » چار
ز تركان دل شاه مىبود تنگ * گهى در شتاب و گهى در درنگ
بمانم همىگفت بغداد را * به جا اين بروبوم آباد را
طلب كرد جايى كه آنجا رود * ز زير آن سرافراز بالا رود 50
يكى روز مىرفت با لشكرى * درخشان چو از آسمان اخترى
يكى پير در پيش آن شاه رفت * خروشنده با ناله و آه رفت
بترس از خدا ، گفت اى شهريار * عزيزان ما را مكن زار و خوار
بينديش از كردگار بلند * به ما بر در ظلم تركان ببند
تو آن كن كه با خلق باب تو كرد * برآورد از ظالمان دود و گرد 55
غلامان ترك تو ما را به درد * بكشتند و بر سر فشانند گرد
فكندند طفلان ما را به زور * بكشتند در زير پاى ستور
زنان را كشيدند يكسر به موى * به رسوايى اى شه ز خانه به كوى
ربايند دستار پيران ز سر * برند و زنند اى شه پرهنر
نديديم هرگز ز عباسيان * از اينسان كه بينيم از تو زيان 60
هامش
( 1 ) يومان
( 2 ) برد