65 دل مرد بازارگان خسته شد * چو زآنگونه آن راهها بسته شد
سياهى است چون ديو سلمونه نام * كه مير است بر لشكر خويشكام
برفتند دى ناگهان از ستيز * گرفتند بصره به شمشير تيز
سر واسط و كوفه دارند نيز * ببردند از خلق بسيار چيز
عجيف « 1 » دلافروز را گفت مير * كه بركش سپه را سوى داروگير
70 برو زنگيان را سر آور زمان * مده زآن كسان هيچكس را امان
ز خون سياهان زمين كن بنفش * برافراز اى نامبرده درفش
روان كرد لشكر عجيف دلير * به رزم سياهان به كردار شير
از او زنگيان آگهى يافتند * سراسيمه چون باد بشتافتند
از آن زنگيان چرخ آيينهرنگ * سيه گشت چون دوده بگرفت زنگ
75 ز آواز زنگ و فغان دراى * سر زنگيان اندرآمد ز جاى
فتادند برهم سياه و سپيد * ز جان آن دو لشكر بريدند اميد
ببريد از آن زنگيان بوى و رنگ * چو آيينهء چين گرفتند زنگ
عجيف سرافراز نيزه به دست * فتاد اندرآن خيل چون پيل مست
به نيزه ز زنگى سپه خون براند * در آن دشت رنگ سياهى نماند
80 به قتل آمد از زنگيان سى هزار * گرفتار گشتند بيشاز شمار
گرفتند زنده در آن داروگير * از آن زنگيان چل هزارى اسير
چو بىمر عجيف از سياهان بكشت * نمودند از آنجا كه بودند پشت
سليح از تن خود فرو ريختند * وز آن رزم چون باد بگريختند
زن و كودك خرد « 2 » گشتند اسير * به بغداد بردند از آن داروگير
85 بريدند بيخ سياهان ز بن * به شمشير گفتند يكسر سخن
به آتش يكى [ نيمه ] را سوختند * دگر نيمه بردند و بفروختند
ز جور سياهان همچون غراب * در آن عهد شد شهر بصره خراب
ورا معتصم باز آباد كرد * دل مردم بصره را شاد كرد
بدانسان كه صاحبگلستان شهر * كه بد مسكن فتنه و جاى قهر
هامش
( 1 ) از عجيف امان خواستند ، حبيب السير ، ج 2 ، ص 397 .
( 2 ) خورد