15 محمد سپه را بههم برشكست * سرافراز دست دليران ببست
پريشان شد آن لشكر بىشمار * ز بيم سرنيزهء همچو مار
دوم بار عبد اللّه سرفراز * سپه را به كينه فرستاد باز
بكردند آن روز رزمى دگر * سوى مردى پور قاسم نگر
چو شد رزم آن نامداران درشت * سپاه خراسان نمودند پشت
20 بيامد سوى معتصم زآن خبر * شد آن شاه زآن كار زيروزبر
يكى نامه بنوشت با رنج و درد * بر مير عبد اللّه شيرمرد
كه لشكر برآراى و خود رو به جنگ * برون آر نام بزرگان « 1 » ز ننگ
چو آسان گرفتى تو آن كار سخت * ز ناگاه تاب اندرآمد به تخت
بماندى كه تا مور شد همچو مار * برآورد از لشكر ما دمار
25 اگر تن زنى اژدهايى شود * براى من و تو بلايى شود
برو خويشتن و لشكرآراى باش * چو قطب فلك پاى برجاى باش
برو خويش و لشكر ببر سربهسر * به دست كسان مار گير اى پسر
چو برخواند آن نامه مرد سترگ * به اسب اندرآمد به كردار گرگ
بفرمود تا گشت لشكر سوار * روان شد به يك ره سپه چل هزار
30 سوى طالقان رفت پرخشموكين * ز اقبال تاج و ز دولت نگين
دو لشكر به روى اندرآورد روى * يكى همچو آهن يكى همچو روى
سپاه خراسان كمين كرده بود * سرافراز در جنگ پرورده بود
چو دانست عبد اللّه نامدار * كه شد گرمتر آتش كارزار
بفرمود تا خيل ريزندهخون * كمين برگشادند در قصد خون
35 گرفتند آن قوم را در ميان * خروشان و جوشان چو شير ژيان
سرافراز عبد اللّه شيرگير * درآمد به گرز و به شمشير و تير
فراوان از آن نامداران بكشت * نمود آنكه بد زنده زآن روى پشت
بشد پور بو القاسم اندر گريز * چو آتش به شهر نسا راند تيز
نهان كرد رخ در نسا يك دو ماه * پراكنده گشتند يكسر سپاه
هامش
( 1 ) بزرگ