امير نسا زاو خبردار شد * به دستش محمد گرفتار شد 40
ببردند بسته ورا پيش مير * بفرمود عبد اللّه بىنظير
كه او را به بغداد بردند پست * بر اشتر سراسيمه و بسته دست
چه بنديم دل در جهان فريب * كه چون برد بالا ، نمايد نشيب
ورا معتصم كرد محبوس زود * به جايى كه آن ملك مسرور بود
سيه خادمى بود مسرور نام * كه او داد اول به منصور جام 45
سياهى بد از مشترى پير تو * ز كيوان به صد پايه دلگيرتر
به زندان بد اندر سراى كبير « 1 » * ز گيلان بيامد سه تن همچو تير
شب تيره چون دود بالا شدند * به بالا ، نه از بهر كالا شدند
پى پور حيدر كه بد پاكزاد * بر آن بام رفتند مانند باد
در بام آهسته بشكافتند * بَرِ آن سرافراز ره يافتند 50
بريدند بندش به سوهان تيز * ببردند با جان شيرين ستيز
به بالاش بردند وز راه بام * بجستند چون مرغ بسته ز دام
نشستند بر مركبان چو باد * براندند و كردند زآن كار ياد
چو مسرور از آن كار آگاه شد * منادىكنان بر سر راه شد
همىگفت هركس كه آرد خبر * بر من از آن مردم راه بر 55
ببخشم درم در زمان سىهزار * برفتند مردم چو باد بهار
سراسيمه برجاى بشتافتند * بسىشان بجستند ، كم يافتند
چو نوميد گشتند بازآمدند * بر خادم سرفراز آمدند
خدا آن جوانمرد را يار شد * تنش را ز هر بد نگهدار شد
بيامد بر معتصم آگهى * كه شد بصره از نامداران تهى 60
ز كيش و ز عمان سياهان زشت * چو ديوان دير و سگان كنشت
[ به سوداى ] بصره برون آمدند * در آن خاك جوياى خون آمدند
شب و روز دزدند و ره مىزنند * سياهان زنگى چو اهريمنند
ز بيم بد آن سگان سياه * نيارد كس از خانه رفتن به راه
هامش
( 1 ) به عامل نسا خبر داد . عامل او را بگرفت و نزد معتصم فرستاد . معتصم او را نزد مسرور كبير حبس نمود ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، ج 2 ، ص 399 .