چرا گشتى اى نفس بيهودهگوى * به ميدان دعوى مزن بيش گوى
مزن لاف و اين قصه كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن
مگو آنچه عيبى كند عيبجوى * به آب خرد جان و دل را بشوى
مگو هيچ جز شكر پروردگار * كه او مىكند بنده را كامكار
30 مرا سايهء آفتابى بس است * كه او دستگير فراوان كس است
ز فرمان او هست گردم حصار * نيابد برم چرخ گردنده بار
به تندى چو من سر برآرم ز خواب * به من بربتابد ز چرخ آفتاب
به اقبال اين صاحب پاكزاد * نجنبد يكى برگ باغم ز باد
مرا نان و جان ز اوست پانصد هزار * دلم هست آسوده زآن كامكار
35 مريد يكى پيرم اندر جهان * كه با حق بود آشكار و نهان
جوانبخت پير است با راى و هوش * مگو آدمى ، هست جان و سروش
بزرگى كه همتا ندارد به حلم * سپهر است ليكن نجومش ز علم
بزرگ است و صاحب كرامات و پاك * تصرف كند اندراين آب و خاك
به دانش چو شمع است روشن روان * وزاو آب معنى به گلشن روان
40 درونش از آن است خالى ز عيب * كه بگشاد يزدان بر او راه غيب
رخش همچو خورشيد رخشان به باغ * درونش منور چو شمع و چراغ
نشان سعادت چو گرديدهام * در آيينهء روى او ديدهام
ز بخشايش اوست طبعم روان * وزاو خاطر پير من شد جوان
[ سعادت ] در اين كار از او يافتم * بجستم از او آرزو ، يافتم
45 مرا گفت در چرخ چون آفتاب * كه دادم تو را خاطر كامياب
به يزدان كه بىمثل و يار است و جفت * كه خاطر چنان شد كه فرزانه گفت
دعاگوى صاحبقران است مرد * از آن روز و شب كامران است مرد
به ما بر همه واجب آمد ز جان * دعا گفتن صاحب انس و جان
خدايا تو او را نگهدار باش * ورا اندراين كارها يار باش
50 نگه دار او را ز چشم بدان * تو حامى او شو ميان ددان
به روز و به شب پاسبانش تو باش * پناه دل و جسم و جانش تو باش
به گردش حصارى كن از دينوداد * كه ويران نگردد ز آب و ز باد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٤٠