ببايد شدن « 1 » زاين بتر كار نيست * وز اين مرگ بر دل بتر بار نيست
اگر ده بود عمر ما گر هزار * ببايد شدن ، نيست زاين كار چار 75
بگفتم من احوال مأمون تمام * سخنهاى زيبا و موزون به كام
نكردم كم اينجا نه افزون سخن * بگفتم به « 2 » از درّ مكنون سخن
بدين نيكويى دفترى ساختم * سخن را به گردون برافراختم
اگر بگذرانم من از شصت و هشت * گرازان بتازم بدين كوه و دشت
ببافم من [ آن ] جامهء هفترنگ * اگر پاى جان در نيايد به سنگ 80
وگر زآنك پستى « 3 » كند خاطرم * زبونتر شود خاطر شاطرم
وگر دست بندد غمم را ز پاى * دهم من به فرزند دلبند جاى
سپارم به دو آنچه دارم به دست * ز شادى نماند نگارم به دست
دهم جان شيرين بدان نازنين * سپارم به دو « 4 » تاج و تخت و نگين
مرا تاج نظم است و انديشه تخت * نگين خاطر زيرك و نيكبخت 85
سليم است فرزانه فرزند نصر * نبينى چنو در جوانان عصر
به پرهيزگارى ندارد نظير * جوانى است بادانش و عقل پير
بود راست با هر تنى همچو تير * و ليكن بسان كمان گوشهگير
نياميزد او با كسى در جهان * شب و روز باشد ز مردم نهان
ز كار جهان كرده كوتاه دست * به درگاه يزدان سرافكنده پست 90
نمىگويمش مدح ، مشكن مرا * بگويم سخنهاش روشن تو را
از اين هرچه مىگويم افزونتر است * ز گردون گردنده موز [ ون ] تر است
ز هستى ورا جز رضا هيچ نيست * جز از پارسايى ورا هيچ نيست
ندارد به دنياى دون « 5 » ميل مال * جهان گشت با همتش پايمال
غم ديگران « 6 » مىخورد سال و ماه * به كار خود او را نباشد نگاه 95
فروماندگان را بود دستگير * همه تشنگان را دهد شهد و شير
به درويشدارى برآورده سر * بَرِ همتش خاك را هست زر
دهد آنچه يابد به درويش پير * بنالد پى عاجزان اسير
هامش
( 1 ) شدند
( 2 ) بد
( 3 ) هستى
( 4 ) بر
( 5 ) نباشد ندارد اون
( 6 ) ديگر از