اين بيتى چند در حق فرزند خود گويد
چو دوران مأمون بپرداختم * سخنهاى موزون بپرداختم
كنون معتصم را چو تابنده ماه * برآرايم و برنشانم به گاه
نشانم ورا بر سرير مهى * نهم بر سرش تاج شاهنشهى
سپاس از خداوند پيروزگر * كه شد زنده جانم به قوت هنر
به پيرى جوان گشت طبع روان * روان باشد اى دوست طبع جوان 5
ز لب اندراين نامهء نامور * به شكر خدا مىفشانم گهر
سخن بر زبانم شكر مىشود * دهان درج درّ و گهر مىشود
دلم نيست جوياى شمع و شراب * شدم سير از بانگ چنگ و رباب
در آيينه بينم مگر روى خويش * چو شمع است قوتم ز پهلوى خويش
رساند به من قوت روزىرسان * بريدم طمع من ز چيز كسان 10
دلم هست چون شمع كشورفروز * ز روزى رسانم رسد قوت روز
مزار چرندآب جاى من است * در آن بقعه خلوتسراى من است
به تنهايى اينجاى خو كردهام * بلى روز و شب خون دل خوردهام
ندارم پى نيستى ترس و بيم * كه از روى زر دارم ، از ديده سيم
يكى جاى دارم چو خلد برين * در آنجا منم با سعادت قرين 15
مقامى لطيف است و آبى روان * وز آن آب خوش ، تازه دارم روان
شد آن بوم و برزن مرا تختگاه * نكو مىكند بخت در من نگاه
جز اين دفترم نيست يارى دگر * ندارم جز اين هيچ كارى دگر
اگر كس نيايد به پيرامنم * نگيرد غم ديگران دامنم
به يكدم كنم عقد صد دانه در * نكو مىكند باز پيمانه پر 20
چو خواهم به يك روز بيتى هزار * بگويم به از لؤلؤ شاهوار
مرا بر سخن قادرى دادهاند * به من بر در كام بگشادهاند
خدا مىدهد اين هدايت به من * از او مىرسد اين ولايت به من
اگر بر من انكار دارى بياى * يكى دم نشين پيش من پابهپاى
ببينى تو آن روز برهان من * كنى آفرين بر دل و جان من 25