كنون زارى و سوگوارى چه سود * كه مىمرد بايد به كام « 1 » حسود
50 بناليد از آن درد و درمان نديد * همان چاره از امر و فرمان نديد
همىگفت كاى پادشاه كريم * مرا رحم كن زآنكه هستى رحيم
گناهى كه كردم ز من درگذر * چو آيم برت آبرويم مبر « 2 »
بگفت اين سخن ديده برهم نهاد * يكى پر [ ز حسرت ] يكى پر ز باد
به گيتى كس از مرگ ايمن نزيست * به وقت شدن هر تنى خون گريست
55 اگر پادشاه است اگر پاسبان * اگر گرگ ، اگر گله ، گر سرشبان
ز چنگ اجل هيچكس جان نبرد * وديعت يقين باز بايد سپرد
وزيرش يكى فضل بن سهل [ بين ] * كه پردانش و عاقل و اهل دين
به غايت خبردار بد از نجوم * در آن علم دانسته راه و رسوم
سه زيج آن سرافراز حل كرده بود * بيان قران زحل كرده بود
60 چو اندر سرخسش به حمام در * فتاد آنچنان [ و ] بشد پىسپر
همىكرد مأمون به روز و به شب * ز هر مهترى مال او را طلب
يكى حقه در مخزنش يافتند * بر شاه بردند و بشتافتند
گمان برد هركس كه پرگوهر است * نهاده به دو قفل و مهر زر است
چو بگشاد مأمون سرش بنگريد * در آن پارهء كاغذ [ ى را ] بديد
65 نبشته در آن كاغذ لعلفام * به خطى ورا ، كاى امير و امام
مرا روز عمر از تو آمد به سر * به جايى كه باشد مقام خطر
به زير آتش و بر زبر آب گرم * نباشد شما را از آن كار شرم
به سنگ اندر آيد ز نو پاى من * ز خال تو خالى شود جاى من
بجستم بسى من ز راز سپهر * نخواهد بهزودى پديدار مهر
70 تو را و مرا عمر اى بىهمال * نباشد فزو [ ن ] از چل و هشت سال
ز رفته قلم كم نگردد كنون * همان نيز بر وى نباشد فزون
به طرسوس ميرى ، تو اى شهريار * مقامت بود بر لب جويبار
قلم بر سر ما چنين رانده شد * كزاينجاى هر تن فرومانده شد
هامش
( 1 ) كار
( 2 ) آن برويت ميار