در اين خاكدان گرچه فرسودهام * به انعام و احسانش آسودهام
جهان زين دلافروز خالى مباد * وز [ او ] ملك يك روز خالى مباد 25
چنين كرد گويندهء نامه ياد * ز مأمون و [ از ] مرگ آن پاكزاد
كه چون ديو در جسم او يافت راه * ببرد و دلش كرد زآنسان تباه
جفا كرد بر نامداران دين * بَدَل گشت با اهل ايمان يقين
فكند آن پراكندگى در جهان * بفرمود تا آشكار و نهان
بگويند ارباب دين پيش عام * كه مخلوق بودست و باشد كلام 30
عزيزان دين را چنان خوار كرد * به بند [ و ] به زندان گرفتار كرد
زبانش خداى جهان كرد لال * شد از ناله كردن به كردار نال
به طرسوس از آنگونه رنجور شد * وز او فرهء ايزدى دور شد
بشد معتصم خادمى را نهفت * به گوش اندرون نرم چيزى بگفت
يكى رقعه آورد خادم به دست * به نزديك مأمون شه دينپرست 35
بد آن نامه يكسر به خط رشيد * چو برخواند باد از جگر بركشيد
ره درد مأمون در آن نامه بود * در آن نامه از زهر « 1 » هنگامه بود
شنيدم كه آن نامه مسموم بود * نهاده بر او مهر از موم بود
چو مىخواند نامه سر نامور * شد از بوى آن زهر بيمارتر
چو نامه « 2 » بدريد فرخنژاد * ببوسيد و بوييد و بر سر نهاد 40
دماغش پريشان شد از بوى زهر * ورا كرد آن بوى ياد قهر ( ؟ )
بلرزيد بر خويشتن همچو بيد * ببريد از جان شيرين اميد
بگسترد خاكستر [ آن ] دينپرست * به زير آمد از تخت و بر وى نشست
جهانجوى [ بر ] خويشتن مويه كرد * شب و روز آن وجه يكرويه كرد
همىگفت و بر سر نهادى دو دست * كه دستم « 3 » دريغا زمانه ببست 45
بريدم « 4 » بسى سر براى كلاه * برادر بكشتم پى تخت و گاه
رضا را بدادم پى ملك زهر * يكى روز نيكى نكردم به دهر
وزيرى بكشتم چو فضل گزين * درونم بر اسب جفا كرد زين
هامش
( 1 ) مر
( 2 ) نام
( 3 ) رستم
( 4 ) بديدم