در مدح مخدوم عزه نصره
ببين ، چشم بگشاى اى زادمرد * چه خواهد جهان با جفا كار كرد
كنون باب جود و وفا بسته شد * دل ما به بند جفا خسته شد
در ظلم بگشاد چرخ نژند * در ناز و آرام كردند بند
چگونه وفادارى از دهر ، گوش * كه يكسان دهد خلق را زهر [ و ] نوش
5 به پاى طلب دهر گرديدهام * ملوك جهان را بسى ديدهام
نديدم چو صاحبقران در جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان
محمد جوينى كه در باغ بخت * نشاندست از نيكنامى درخت
به حلم و به علم و به روى و به راى * نهادست بر هفت گردنده پاى
بياراست گيتى به راى و به روى * روان گشت آب مرادش به جوى
10 چو ابر كفش خود گهربار نيست « 1 » * جز از داد و دادن ورا كار نيست
به درد بدانديش را مغز و پوست * به گيتى خريدار نام نكوست
نداند متاعى از آن خوبتر * خَرد زآن هميشه به سيم و به زر
ز داد و ز دادن نباشد به رنج * ز نام نكو دارد آگنده گنج
دگر مهتران هستى اندوختند * پى ساختن شمع دل سوختند
15 سپهر سخا نام نيكو خريد * كز آن به ، به عالم متاعى نديد
نظر كن يكى سوى آن كامياب * كفش ابر بارنده ، روى آفتاب
در خير بر مردمان كرد باز * فرو بست دست و دلش پاى آز
نبودست هرگز بدانديش « 2 » كس * به نيكى زند تا تواند نفس
بدان تا نگردد سرى پىسپر * تن و جان كند پيش مردم سپر
20 وجودى است موجود نيكى در او * ز يزدان بود آفرينها بر او
برون برد از ديدهء ملك نم * ببريد از دهر بيخ ستم
بياسود از سايهاش عاموخاص * ز غم داد بيچارگان را خلاص
ز من بنده پيوسته مدح و ثناست * وز آن نامبردار جود و سخاست
هامش
( 1 ) خور و بار سست
( 2 ) نديدش