برش بُشر دم مىزد از اعتزال « 1 » * پراكنده گفتى سخن بىهمال
بدى منكر رؤيت كردگار * پراكنده گفتى به ليل و نهار
يكى روز خازن برش رفت و گفت * كه در گنج تو نيست چيزى نهفت
150 خزينه ز گنج [ و ] درم شد تهى * به زر مىتوان كرد شاهنشهى
فرو شد ز گفتار او شهريار * نزد ساعتى نيز دم بختيار
ازآنپس برآورد فرزانه سر * به مرد امين گفت شاه از هنر
كه اكنون به دانگى دو نان مىدهند * فروماندگان را ز جان مىدهند
توانگر به درويش مىننگرد * چه درويش در خويش مىننگرد
155 كرم نيست در مردم كامكار * درخت سخا خود نيامد بهبار
توانگر گريزد ز پيش فقير * فرو رفت پاى كرامت به قير
به ايام دوران بابم رشيد * به من ، مرد درويش زر مىكشيد
برون شو فزون بود ، دخل اندكى * كنون خرج ما نيست درصد يكى
به دامن كشيدى از او بيوه « 2 » سيم * به خروار بردى [ زر ] از وى يتيم
160 به انعام و احسان در آن روزگار * چو دريا بدى دست و دلشان به كار
يكى زآن سران بد برادر امين * كه زر بود نزدش چو خاك زمين
كفش مثل ابر بهاران بدى * شب و روز بر خلق باران بدى
ورا جز كرم هيچ كارى نبود * به گيتى چنان نامدارى نبود
زبيده كه بد مادر سرفرار * در مخزن كامران بود باز
165 به درويش بر ، آن زن كامكار * چو ابرى بهارى بدى زر نثار
چه خيراتها كان سرافراز كرد * در كام بر مردمان باز كرد
چه مايه درم كاو به درويش داد * كسى را كه درمانده بد بيش داد
كهرا ز آل برمك به ياد آورند * سوى لب ز دل سرد باد آورند
كرمهاى آن مردم سرفراز * كه گويد نگويى به عمر دراز
170 ز يحيى كه داند سخن بازگفت * ز جعفر كه او بود با جود جفت
ز فضل جوانبخت ، موسى امير * كه بودند روشن چو بدر منير
هامش
( 1 ) اغزال
( 2 ) ميوه