گرت آرزويى است از من بخواه * بر من شما را بزرگ است جاه « 1 »
دعا كرد بر مير آن پير گفت * كه با جان شاه آفرين باد جفت
به دل در ، پى هستىام نيست رنج * كه ما را قناعت بيفزود گنج
به كنج قناعت منم محتشم * ندارم غم فيل و رنج حشم 125
طبيبم چه حاجت كه عيسى رسيد * به مرده تن من ، روان دردميد
وجود تو مرده تنم زنده كرد * نگويم ز رنج و ننالم ز درد
به بخت تو ، حاجت ندارم به مال * كه مال است با همتم پايمال
يكى دخترى طفل دارم نهفت * تو را خواهم احوال او بازگفت
ندارد جز از من كسى در جهان * ز چشم سران گشت خواهم نهان « 2 » 130
من او را امانت سپردم به شاه * به گاهش رساند شهنشاه « 3 » و جاه
چو من رفته باشم به ديگر سراى * به شويش دهد شاه باعقلوراى
چو مىرفت آن شاه بادينوداد * يكى درج جوهر بدان پير داد
دو تا عنبرين با يكى نافه مشك * يك « 4 » انبان آكنده پر زر خشك
چو بيرون شد از جاى ، گوينده گفت * به مأمون ، كه ماندم ز خسرو شگفت 135
چرا بندهاى را نفرمود شاه * كه رفتى به فرمان خسرو به راه
به پرسش به نزديك پير آمدى * از آن به نبودى كه مير آمدى
به دو گفت شاه سرافراز باز * كه گر بندهاى آمدى سرفراز
به پرسش به نزديك اين پيرمرد * [ كه آمد ] ورا در جهان ياد كرد
يكى زاين بگويند هر جاى باز * كه من آمدم پيش اين سرفراز 140
نخواهد ز ما ماند الا كه نام * ز نام نكو « 5 » جوى پيوسته كام
به تاريخها درنويسند اين * هم از مهر پيدا شود هم ز كين
نبودى ز اهل هنر دور مرد * به گرد جهان از هنر سور كرد
سعيد بن علاف بودى برش * سوى نيكويى سال و مه رهبرش
همان بشر بن معتمد همدمش * كه همتا نبد در همه عالمش 145
يمامه كه . . . بوديش باب * نبودى دمى خالى از كامياب
هامش
( 1 ) راه
( 2 ) نهاد
( 3 ) شهنشه
( 4 ) يكى
( 5 ) نيكو