مرا چرخ از اين آرزو بازداشت * به دل در زمانه يكى راز داشت
بگفت اين و تاب و توانش برفت * به خاك اندر آب روانش برفت 75
برآسود از رنج و آز و نياز * تو گفتى نبد هرگز آن سرفراز
نبودش فزون از چل و هشت سال * چو رفت اختر عمر او در و بال
دو ده سال بد « 1 » شهريار جهان * جز اين نيست با خلق كار جهان
كه برمىكشد تا سپهر بلند * دگربار زير افكند مستمند
امام جهان بود افزون ز بيست * يكى ماه ، بر وى فلك خون گريست 80
به قول دگر پنج مه بود بيش * به آخر برون رفت از جاى خويش
به طرسوس مرد آن شه كامكار * نهان گردد آن كس كه شد آشكار
يكى مرد بودست خاقان به نام * ز جمع نديمان آن خويشكام
به طرسوس در ، خانهاى كرده بود * سرش تا به كيوان برآورده بود
در آن خانه شد دخمهء شهريار * جز اين نيست بازيچهء روزگار 85
چو شد خان خاقان درآنجاى خواب * روان گشت بر خاك ره خون چو آب
ز خون لعل شد چشمهاى سران * نشستند بر خاك بر مهتران « 2 »
رشيد جهاندار بر طوس مرد * زمانه ورا سوى طرسوس برد
گر از طوس [ و ] طرسوس يادآورى * ز دل بر لبت سردباد آورى
بدانى كه دنياى دون هيچ نيست * برون باد ، از « 3 » اندرون هيچ نيست 90
برآمد ز مأمون شهى و مهى * جهان گشت از آن نامبرده تهى
ميانه يكى مرد بد سرفراز * نه كوتاه بودى قدش نى دراز
به گونه سيهچرده و زردروى * ميان تنگ مانند باريكموى
شنيدم كه پيشانيش تنگ بود * همان سيب رويش بهىرنگ بود
درازش بدى ريش و بينى بلند * پس افكنده گيسو بسان كمند 95
يكى خال بودش بَرِ روى راست * هم آخر چنان خال رويش بكاست
قوى پادشاهى بدى باشكوه * هنرمند و بينا « 4 » و دانشپژوه
ز هر دو طرف گشته ريشش سپيد * ز گيتى برفت و ببد پراميد
هامش
( 1 ) بر
( 2 ) نشستن بر خاك و مهتران
( 3 ) ز
( 4 ) وسنا