روان ملك صدر دين شاد باد * ز كار جهان جانش آزاد باد
اميدم به فضل جهان داور است * كه فضلش مرا و تو را ياور است 25
بساز اى نويسنده برگ سفر * كه راهى دراز است و بس باخطر
همالان تو كوچ كردند و رفت * غم كار خود جمله خوردند « 1 » و رفت
كنون درپى زاد آخر شويم * از اين منزل ريو بيرون شويم
چو مأمون ز دشمن برآورد گرد * برادر بد او را وليعهد كرد
كه اسحاق بد نام آن نامدار * ورا معتصم شد لقب آشكار 30
فرستاد نامه به هر بوموبر * به ناماوران داد مأمون خبر
بفرمود بر سكهها « 2 » نام او * نبشتند تا بردهد كام او
خطيب جهانديده را شهريار * بفرمود پيش سران آشكار
كه در خطبه از معتصم نام برد * ورا برتر از اوج بهرام برد
ورا يك پسر بود عباس نام * نكردش وليعهد ، شاه همام 35
در او فرّ و آيين شاهى نديد * به طرسوس از روم لشكر كشيد
بدندون « 3 » همىبد يكى جوى آب * بزد خيمه آنجا شه كامياب
به نزد لب رود آمد فرود * هواى خوش و فصل پاييز بود
رسيده همه ميوههاى دگر * رطبهاى شيرين بسان شكر
در آن بوم و برزن نشانى نبود * در او باغ يا بوستانى نبود 40
روان از سر كوهها آب سرد * بياسود از آن [ آب ] آزادمرد
يكى روز مأمون به نزديك آب * بيامد تفرجكنان كامياب
دو پا آن سرافراز در آب كرد * خنك شد وجودش از آن آب سرد
به دو معتصم گفت انگور و نار * به است از همه ميوهء آبدار
چنين گفت مأمون كه اين جايگاه * چه بايستى اكنون به رسم و به راه 45
بگوييد اين ميوههاى لطيف * در ايندم بدينگونه جاى لطيف
كه بهتر ز هر ميوه انجير تر * اگر بودى ايندم ، چه بودى شكر
هنوز اين سخن بودش اندر دهان * كه اشتر سوارى چو پيل دمان
هامش
( 1 ) خود ديده
( 2 ) سنگها
( 3 ) او را ديدم كه بر ساحل بدندون نشسته بود ، تاريخ طبرى ، ج 13 ، ص 5770 .